آه آنزمان که تا لاله های گوشم نفس هایت را در دریای وجودم صید میکردم
تنها در اندیشه ی خواب نقره یی ستاره ها پر می کشیدم!
مانند رودی جاری بسمت آنطرف های بی بال و آرام
آویز از شاخ و برگ های درختان و صدایی که تکرارش در آشیانه خالی ست
باید به دوباره ها بالید
تنها با دوباره ها می توان خزید در تن رشد و تغییر و تحمل
بگذار روبروی چشمانت مدتها بچرخم
من از دیار غریب تصادف بی بهره ام
سحر را می طلبم با مرکبی برنگ قرمز و یک قلم نوک تیز!
انگار برای نوشتن هنوز وقت بی زمان سحر را می طلبد!
ادراک، حرف نخستین حیات
یعنی شفاف تا انعکاس نگاه بر توازون مژه
دیدار هم آغوشی دو شعور در بسط آمیزش و یگانگی و درک نشئگی حیات
چون که شکوفه ها درون فاصله حرارت زده می شوند و با هوا یک جلد
سفری که از مرکبات به سمت اشارات و بو جاریست
سکوت، طعم اکتشاف چشم هایی تازه و وسعت یافتن ِزمان در امتداد قدم هایی که
تا انحنای زمین کشیده می شوند!
به تماشا بنشین
تماشایی که دوباره ها را گره می زند به نبض بساط
انبوه با تو بودنم مدار رنگ هایی ست به حجم مه
امشب را با باران سپری خواهم کرد
تا فردای شعله های تو
سلام!
باید از تک تک شما پوزش بخوام
من اینجا اونجوری که روی پستای شما باید مطالعه داشته باشم و نظر بدم
وقت نمیتونم بذارم!
منو همینجوری تحمل کنید با وقت کمم تا برگردم
دوستون دارم
خیلی بیشتر از اونی که باید بدونید!
برای همگیتون یکی یه
و یه ![]()
i love u all
از همگیتون ممنون و سپاسگزارم!
هر چه بود یادداشت های لحظه به لحظه بود
ثانیه به ثانیه تا حد یک وجب و مشتی از آه
بدرستی آیین نور و آرامش و من که سیر تا ته اقیانوس
خیس!
خیس تر از مزه های لذت و آرام که تا گلوگاه راز های نهفته دل به نرمی پرتو
تا لبالب برودت گرما و یک بوسه
لطیف به لطافت بزاق های کف آلود دهان و نفس زدن های درهم برهم دچار
و آنزمانی که آب جاری شد تا برکه های خشک برهوت و باور
بنظر تنها انعکاس خورشید بود و تن برهنه!
انگار این آمیزش کلافی بود برای سر آغازی دیگر از یک کلاف رایحه
رایحه یی خوشبو تا نخاع استخوان های دیدار!
همانجوری که مسلم هر چیز اثبات قضاوت مهربانی ست
به یاد آنروزها که یک آه گرما
تنها مزه ی توت بود!