تراوید مثل چکیده یی از آفتاب و پرده یی از روشنی صدا
با طرحی از دریای ترنج و تپش
خمار تا خیره گی پلک زدن شفق و بوی خوب خاک
بی نیاز از هر دستی و بی جواب به هر پاسخی
میان لحظه و وقت
لذت خیال پر زدنی ست
قطره قطره شرشر تا بیداری جنبش و دلبستگی ها و لالایی آتش
سکوت رها خندان
انگار من کنار مکان ایستاده ام
موج همچنان کف آلود میزند تا لمس زیبایی وسوسه ها
و تنها خنده ی گل ست که در خواب خاموش !
می روید چند نگاه دیگر برسم بال زدن پروانه ها
باز هم دوباره
در این پایان نا پایان مدور !
به نرمی قدم بر میدارم و تا اوج یک بوسه
تا پرواز بالهای آتشین عشق !
حرارت روشن یک لحظه و نفس های شیرین مجاورت یک حس
پاک تا اندیشه های طلایی و تا بوی خوش خوشه های گندم
به یادگار و به عادت پیوسته ی آهنگی که نسیمش نجواست
منشور عشق و تابش تبرک از آینه ی حسن
آرام تا نوای خلوت پر برگ روح !
طلوع را با تابش مهر به بازار زمان هم نمی فروشم !
تصور خوابی چکیده از آرامش
مزه ی رشته های سبک صحبت
شن های ساحل و فانوس و شب که می نوشید ما را با ما به کام خویش
تا ریشه های گره
بشکل نگاه و پلک
کلاف
غلیظ تا حوصله ی شعله های آتش
چون باران بشیوه ی تکرار بهاران
باید بسمت نبض جاری بود
آنجا که میان دو فکر سبدی ست پر از گلبرگ های عشق
مست تا پیاله های شیرین بشارت !
پنجره را بسوی پرتوی دنیا باز میکنم
مثل خط و جاده و سحر
بیابان و سراب و وقت
زمین را می پیمایم تا خواب رویاها و پیچک ها و اشک ایام
گویی لحظه ها بی باکانه و همچنان که تا افق شکوه زمزمه ها و باد که میوزد تا کلام تا قسم
هنگام آن ست که صدای فراترها را دنبال کرد !
ورق روشن روز
عشق !
و یک بوسه
تردید شب و خستگی برگ درخت
موج میزند بر خاموشی و تا رفتن ها تا آخر رفتن ها و
هوشم که از فواره ها تا دل آسمان آبی روشنترین !
دور را می بینم پر از رنگ ها و بال های خواب و زورق فراز که در بستر خیال سایه سار
انگار تنها آینه ست که زیباست و نقش آلودگیم را با من گم
چشم من
نگاه و پلک و دنیایی دیگر از جویبار عشق
سرگذشتم را با لب ها می خوانم
با باد تا ابد و ای نزدیک ای نزدیکتر ای نزدیکترین !

دستم را با عشق بر سر شب میکشم
چون زمزمه یی در بیداری و انگشتانم که از طراوت لحظه ها تا هوای خوش
پر لمس پر شور و پر نواز
میان ما تنها شب و روز نیست
کوچ ماست با هم در کنار هم تا کرانه های چهره و تصور
آنسان که خورشید می تابد و زمان جاری ست و ما که پروانه وار
در باغ سبز خیال واژه ایم !
توقفی که جایز نیست و تنها و فقط بجلو باید اندیشید و پویا بود
پویا تا مرز بوسه زدن به عالم خویش در رسیدن بخویش !
سال جدید را برای خودمان باشیم بدور از تمام این دنیای مجازی و
اگر کسی از ما پرسید یعنی چه ؟
تنها بگویم زندگی یعنی روزنه یی برای خویشتن و خود بودن !!!
عیدتون نوروز و در راهتون پیروز
واژه نامه ی ۳۳ ـ خیره وار

خیره ی نگاهش به طرح خیال
آنچه در آن چشم هاست نقش هوس نیست
انگار روشنی اش را با من پیوند میزند و صحبت
ره به درون باید برد !
شب برهنه و من تا نگاه و دست تهی و پس از این لختی
صد صدا تا بامدادان
بی جزر و مد و
سالها که از من میگذرد
شعرم پنهان در گلدان خودم می روید و
تا رهایی روزها و همهمه ی جاده های رهگذران یک شهر سراب
انگار از خودم بیشتر دلم برای واژه ها میسوزد
انگار ساعت کوک نیست و ما در یکدیگر میگریم بی وقت
دیوانه وار تا اوج زیستن و
مثل دو پا که گام میدهد ما را به یک نقطه مشکوک
ساده و کاملتر از جنبش هوا
تا توقف فاصله
باید با جهان بیگانه بود !

بخواب شبانه ی گل ها و گفتگوی شاپرک ها در ایوان چشم و
به نجوای آرام جنگل دورافتاده از طنین قصه ها و ریشه های خفته در خاک !
سبز تا شفافیت برگ و چشمان کبوترهای چاهی در بام برهنه ی هوا
مثل معلق باغ و دریا در یک بشکن
بنظر باید امشب در رگبار باران بمیرد و
من که در درون بستر سر و تن گرم تا آنسوی دیوار دو چشم کور
با کاکل اندیشه ام چون خیال در تصور مه آلود مهلت
در واژه های ملتهب تشنگی
پاره پاره ذره ذره غوطه ورم
چون دکان ها که در اقلیم صدای تن خسته ی اشیا می نالند
نه تکاپو و نه تلاش و نه
باد و نه آتش و نه سفر که هنوز بی ادامه آواره مانده ست
تا سوی گمان و روایت روزنه از دریچه ی تماشا
آهنگ را مکرر گوش میدهم
سنگ صبور از محسن چاوشی را
بی پاسخ به گرسنگی ام
آدمی تا ابد روشنی قاعده هاست !
غم من نان نیست
بوی خاکی ست که نمیتوانم ببویم وقتی که راه چاره یی نیست !

اگزیستانیسالیسم یعنی چی ؟
در لغت نامه به معنی انسان که هستی مرکزی انسان ست و
خود غایت مسائل و چون هر انسانی وجود خاص خود را دارد
با مفاهیم فلسفی و مابعدالطبیعه قابل تفسیر و توضیح نیست !
انسان پیدایش خود انسان ست !
وجود را مقدم بر ماهیت باید شمارد و آدمی که در دنیای پوچ و بیهوده یی واقف شده که
نه قراری هست و نه قانونی و نه هدفی و نه غایتی
بنابراین در میان هیچ چیز راهنمای آفرینشی نیست !
وجود یا هستی با آزادی تام و بدون دخالت مفهوم نیکی وبدی و بدون امید و پاداش
هر راهی را که بخواهد تعیین می کند و هر معنایی که بخواهد به آن می بخشد !
انسان در اصل و ماهیت
دارای هیچ خصیصه ی فطری نیست
بلکه از آنچه در ( عالم وجود ) کسب می کند تشکیل شده ست !
یعنی بشر را کارهای او و رفتار او و محیط او می سازد
آدمی با کارهایی که در عالم وجود انجام میدهد می تواند برای خویشان ماهیتی بسازد و
بدون هیچ قید و بندی و بدون ایمان و اعتقاد به هیچ
چیزی می تواند برای خود از شخصیتی که دارد تشکیل دهد !
منتها این آزادی برای ناتوانان بار سنگینی ست
آنان را به نومیدی سوق میدهد و حال آنکه
برای نیرومندان وسیله ی شور و هیجان و جوش و غلیان و کارو کوشش ست !
آخرین راه برای ناتوانان بد خواهی و سوء نیتی ست که
در تاریکی آن از تشخیص وضع و موقعیت محیط خود در می مانند و
با تعیین هدفهای مصنوعی برای زندگی هدفهای که
اغلب برای دیگران شوم و منحوس ست خود را می فرییند!
و اینگونه بود اینچنان که اگر انسان نبود
فکر نبود و فکر هم تا به این قدم تفکر نبود !!!

تا لمس کف دستم هایم با شیشه ی بخار گرفته ی تنم در یک بلور روح
و دیگر اینکه سبز تا ریشه های استخوان هایم
چکیده یی بسیار ناب از جمع آنان که قبل از من بودند بی من از من
بدرستی رقم نمی توان زد در چه ضریبی
ولی از جنس تک تک آنان کمی نزدیکتر از آنان و
اکنون که باز تکه تکه ی خودم را در دوباره ی آنان می چسبانم چون خودم برای من
در یک چهارراه
پشت چراغ راهنما آغشته از رنگ ها و قوانین عادت
قرمز زرد و سبز !
درست به کجا میروم باز نتوان گفت
ولی می توان پرسید از آنان که کجا میرویم در قبل از من آیا میدانستید و
انگار که تنها یک جواب بشکل واژه در بیان جمله فروشی ست !
ف ه م !

غربتی نا آشنا تا برهوت و سکوت و زوال
آن
برگشت برعکس معکوس که در یک حرکت دوران میچرخد !
مثل وضوح که دیدنی نیست در دمادم یک دم و نقطه
گذری که باید بگذرد و به حال برسد و فردا شود تا زمان را تهیه کند !
صیقل تا افسوس لحظه و وقت
چه بخواهی و یا چه نخواهی !
بسیار ساده مثل نقضی که از رشد به ماهیت در فکر میرساند تفکر را !
نوعی از بودن ها و ردپاها و اشارات همین و بس !
دیگر موقع خواب ست و نیمه شب بی امن
من از خالی بودن هوا با بی وزنی غریبم !
بیاید کمی هم قبل از خواب به دیوانگان که آدمند بی اندیشیم !!!!
مثل زخم شد توی تنم با انبوهی از وزن یه دنیا ریشه
زخمی برنگ یه خواب سیاه و سفید بی وزن و بی پر
تصور حباب
آن حبابی که بروی پوست انگشت
عمرش به اندازه ی دلهره هام سوزناک شد و بی نفس
غروبی خاموش و یخ زده
نه برنگ نارنجی بلکه تن پوشی از رنگ خاکستر
بی حوصله
نه اشکی و نه حرفی و نه دلی و نه آفتابی
مثل پایان انتظاری که برفی نشد تا آدم برفی اش بخنده
سفری دورودراز از نوع عطش
عطشی داغ
داغ تا گرمیت ابدی خفتن !!!!
باشد که همیشه برای دوستان دسته گلی باشیم با گلهای زیبای همراهی !
تقدیم به وبلاگ نویس و پیوند عزیزم کبوتر !
برای سالگرد فوت مادر ایشان !
به زیبایی عمرت و بودنت در وجودم دوستت دارم مادر
تا مرز نگاه بی انتهای دوست داشتن هایت برایم مادر
همیشه و هر لحظه
میدانم که با منی و تا منم با توام مثل ما که باهمیم ابدی مادر
بدانکه تا روزی که زنده ام مثل نفس هایم با تو چون تو باقی ام مادر !
روحت شاد مادرم !

به درک راه پي نخواهم برد
چون ماهي که ندانست پوستش از جنس فلس ست !
بر دشت نور گسترده می تابد با رخت مه آلود و
يک گل ميخک سرخ بر روي زمين افتاده و خشکيده و
کوچه ها که در خوابند !
عقربک ها ميچرخند دور هم در يک نقطه و دايره که تنها شکل ست براي ممتد مدور
زمان هم ناپيدا در تن وقت چون يک ولگرد تنها
از خواب بيرون ميکشم خودم را
بشکل يک خلوت روز جمعه
مثل آينه که تفسيرش با تصويرم متشکل ست
شيشه ي پنچره هم خيس تا ژرف تفکر ابرها
پر از عنصر
چنان رک که باد هم به مهماني بي دعوت مانده ست
به بشارت يک خوشه ی گندم
ميان پريشاني و لفظ بر لبان خاموشم
تنها زمزمه ي بي کلامم اين ست
ميان ما آدميان راه درازي نيست
فقط پژمردگي برگ ها را بی درکیم !!!
مثل یه لکه !!

توی اینهمه آلودگی و بیهودگی چون نقاشی بر روی کاغذ سراب
بین لحظه و نگاه و انتظار که نمیرود در این سفره ی تنهایی !
شاپرک هدیه شد به سوختن ها و
من با ستاره در افق سوسو زدم و با سایه همرنگ اما گم
آنجوری که در پس پرده ی فکرم برای باور یک جرم برای چند واژه ارتکاب و
تلنگر به لحن و آرامش خواب ماه لمیده در شب
با همه ی عمق دوستی و صداقت و بازی نور با تاریکی و
تفسیر بساط در فلسفه ی اینجوریاست و قلم و ذهن !
تصورم در برعکس این زندگی
قلابی نخی بیش نیست آویزان تا ژرف باورم
که آیا این بود تطبیق اینکه شاید تصوری بیش نیست باور فهم ما
مثل نگاه کودکی از پنجره
به پلکان مشاهده و نقص !!!
در دامنه های خواستن هایم لمس را می جویم با طراوت پاکی
سبز بشکل بارور یک جنگل و
پر بارتر از آن کرانه های ابدی که مهتابی بودند !
چون تابش نور در ایوان سایه ها
تپش قلب که به سمت عقربک ها دوان ست
روزگاری که در آن جاریم و واژه ها که در یک خواب به یادم باقی
شاید هم جدا افتاده ام از کودکی و پستانک عاقبت
شاید هم پرکش نقش پروانه های لبریز از سحرم و
شاید هم در پی صبحی که لب بسته ست و هراسان در پی خلوتی از درک حیات !
هر چه هست زمزمه ی دود و پشت موج دریا در پاکی یک صدف برای مرواریدست که
بگرمی یک تنهایی و یک آغوش !
قایقم را به تن ذهن می سپارم که شب خوابی باشد به دورنماهای گلشن
حیاتم را بی فضا یافتم از اول پیدایش جنبش دردهایم
هر کس هنر را در اختناق ذهن محصور کرد
با آشنایی روشن نیست در عدم !!
و غم که بر روی دیوار اتاقم منقش
مژه هایم بی نگاه
پلک و دنیایی دیگر
پنجره ی اتاق در تن خویش به عرض تابوتی بیش نیست
و شرق که تنها یک امتدادست بشکل گرداب
گیاه با خورشید می میرد و بیداری مرا می آزارد
آهنگ و آهسته می بندم چشم را که از پرپر شدن
تنهایی و کابوس یک مجزا بودن در بی دردی یک ثانیه ی بقا

نگاه بطرف حجم و بسمت جهت با زمان موزون بود
احساس در بیرنگی غوطه ور و حضور که خسته تر از انتظار
نقطه یی که میوه ی نارس ذهن در جنبش خطا و شباهت خواب تلخ ست
سکوت سطح آب هم در حوض بارش آفتاب را می نگرد به شباهتی
درست به شفافیت آینه در مقابل شکل موجود
عمق صدای تنهایی باد و نیمکت چوبی کهنه که
تصویر تصوری ست که نقشش
طرحی ست بسیار نزدیک تا لحظه ی ثبت زمان در بیداری لحظه ها !
انگار رنگ ها و آدمی مخلوطی اند از آفرینش نگاه به شگفت یک بعد و
در پس درهای تفکر و درون لابلای پرده ی خیال
هر جا گوشه یی ست برای ذکر
چون فرصت !
جاذب ها بهم میریزند برای یک تپش کوتاه
در تاریکی ست که زمزمه ها را میتوان روشن دید !!
دیگر تنها من و پیشانی نجیب غم
از آن سوی گندم زار تا اینسوی صدای فریاد
مثل تصور خاطرات و کوچه های پر مهر صمیمیت تا نادانی تا کودکی و
ذهن ملکوت
آنگونه که جوانی تا یک حبه انگور
بامداد تا صرف وقت و همچون دیروز تا ساحل دریا به هر سویی تا رقص و
آبشار چشمه های مهتاب و نگاه در سنگ و
بغضی ماندنی که دیگر نامی بر روی درختان جا نمی گیرد در عطشم !
یک سخن و یک نقش تا دامنه ی حادثه ها
شمع که روشن می سوزد و در بستر تشنگی با خاک هیچ
در رهروی منزلی از عشق و تا اقلیم و نشان بازم هیچ
شروع
هنر نیست بلکه پایان شیفتگی ست !

چون فاصله ها
چون آهنگ قشنگ نوازش آب
و خطوط و صدا و خیال و انتظار
بروشنی عطش سطوح و رگبار عبور نگاه که از نشر انعکاس تا شکست یک پلک
دلم گرفته خیلی دلم گرفته !
و باران هنوز بر تن برگ میچکد هر دم
و چشم اندازها که تا لابلای پرواز زمان
ممتد مطلق منور !
آفتاب می تابد و عشق که بهر سو بال میکشد تنها
چون یک قاب در بهت طاقچه ی نگاه
بیکلام تا تپش اتفاق یک چاره !
پنجره یی که بازست بسوی باغچه سبز وغروب که لحظه به لحظه در حال سقوط
عمری که تلفیقش در بازار میرود برای حراج
چون لبخندی ملیح
و پرواز پر کبوترها به آسمان آبی
اینراه این چرا و این کجا و این تا این همه تا این انتها و
به یکبار که از باغ تا باغ و نجوا و مسافتی بیکران تا تلنگر خلوت ساکن و
دیگر اینکه سبدی پر از میوه تا ذهن پوست آفرینش !
بر روی علف چیزی نمی روید جز نور خورشید حتا در مرداب حقیقت !
من در دوردسترین نقطه ی دنیا پشت نقاب بی نفس فقط نگاهم !
انگار هیچکسی توی دنیا مثل من دل نداد و
افسوس که دلم شکست !!

در روح به انتهای میله های بی نفس
آنجا که شایدو بایدها بی بال در کنجی از یغما یخ زده اند
می اندیشم !
این عاقبت که دروغی بیش نیست و فراموشی بسادگی آه
چرا دست از جان بر نمیکشد
چرا تارو پود تن را رها نمیکند
اصلا از کجا آمد تا من باشم !
فکری تا پشت کوه ها و تا پهنه ی بیابان ها
ژرف تا عمق دنیایی دیگر و تا ته معلق بی وزنیم
انگار کوچ ست و تهاجم مزه ی ته خیار
تلخ !

از تاریکی شبانه و ظلمت های پنهان دور از باغ باصفا و
خیال تا هوای مستدود و بی پروازی کتف های بسته و گردوغبار و
کشمکش های آبستنی که خجالتم میدهد از قضایای اتفاقش !
چون راهی گم در بیراهه ها و تلاطم بشکن های نا مروتی زمان که شاهراه ست !
بامدادانی که هر روز در راه ست و مدفن بستر گذشتگان
مثل آب که نمی روید و گیاه که از رویدن به کاکل زردی میزند در تنگنا
چون آدینه که
جزوی از روز های ناقص زمان ست و ما که یاخته ی از آمال کامل وقتم !
به شکل خلوت خودش بود و عاشقانه ترین انحنای قوس زمان من
مثل آینه برای تفسیر در یک دور دست آشنا
سبک بود چون حجم و
یک رشته واژه با لهجه ی از قطره های باران در پشت حوصله ی لفظ
توی خلوتی که مثل سبد بی نهایت بودو و چه آرام که پلک می زد لحن حزنش را !
به اشک هایی که الان می چکد بر گونه هایم در هیچ کسی و
بسادگی نبودن هیچ ردپایی تا سکوت مرز هق هق هایم
حتا به ذهن یک درخت که از افسانه های بر باد رفته در پوستش نمی گنجد و
رویش آرام ریشه هایش که در یک عمق خاک ناپیداست
من از کجا و این من که کی و این من که چی ؟
دستام باز همش دور خودم با سرعت فرفره میچرخم و
انگار که همه چیز از مغز مداد تا درد واژه های شعله ورم
میسوزاند آتش خواب را در دل دیوار و
قاب آویزانی که میخکوبش از کوبش یک چکش بال گرفت !
چون برگ سبزی که همیشه به آرامی و بی صدا در فکر بی خزانی ست !
چیزی نبود جز فوتی از سوی یک توده تندر باد و
تنهایی که
خواندن حدیثش گرانترین غمی ست که به یادگار می شناسم !
آه که این دل سنگین و تن ناز میلغزاند
لحظه به لحظه ام را تا نفس کش آیینه افسوس و
پاسخ هایی که عطش بیکران جوشش های فرداهاست برایم !
از کوچه تا برزن تا اندیشه های نزدیک به افق و
دریچه های خاموش که پر از قصه های آواره گی ست بر روی پله های غم
و باز
اینک که دوباره باد می وزد
اشعار مرده ام در تولدی دیگر و
آواز آن هیچستان تا مرز خسته ی یک خوشه ی گندم در کهکشان اندیشه
سرابی بود که جنگلش بی پایان بسمت ابدیت گم ماند .
انگار آدمی هیچوقت نیاموخت جز خویشتن خویشتن خویش را
چون دود که به تصور در ذهنم جز یک ماهی دودی بیش نبود در انتظار قلاب دودی !

نزدیک به دریا و تلاطم امواج و باد که بر صورتم میوزد گاهگاهی
و شب که پر از نوشیدنی های رنج ست !
روان تا استخوانهای سرد تنم و رنج بیداری و بیخوابی تا هجرت متوقف کوبش
انگار پنچره ام بسته ست و بسوی آنطرف قاطی
چون درز آجرها در خطوط شطرنجی و مابین گلهای کاشی سرد مشبک

خاکی پر از امیال در بی نشانی
و انتظار و نوسان که غوطه ورترین دلزدگی ست در عالمم
شاید نگاهی بازمانده از طلوع !!
من در طرحی از خودم چون یک جعبه چون یکجا
بی مکان و ناپیدا در همیشگی ها دردرون دریچه های درهم ولم !
و لحظه ها که در بهت خیالم میشکند تصویرم را !
زمان پرسه میزند و تنها چهره ی از انس مرا با خود میکشد در یک ممتد !!!
می اندیشم
انگار در زیر پایم علف ها سالهاست خشکیدند !!
مثل تار به لمس عمق یک نگاه
و قطره های تابش آن لذت گرم
رنگ خوب دل بستگی ها
و صدای فاصله ها و هوای شرشر آب
سفری بسوی لحظه ها و یادگار آن صورت خوش اتفاق
به یادگار توت فرنگی و چای تلخ بی شکر
و هنوزنبضم میزند
پر جهت تا عادت سبز همیشگی روح
تپش قلب شب آدینه
و سکوت که باور تکان هاست !!
واژه نامه ی پانزدهم ـ افکار
درست مثل خلوتی در گوشه ای از سرنوشت
دیگر این زمین هم محبتم را نادیده به چشم خشکسالی برد
دیگر روزهای سال با من پیمانه نیستند و چه
سخت که انگار هیچکسی یافتم نمیکند تا بافتم !
درست مثل حالی که نمیدانم به چه حالی باید سوتش بزنم
یا
مثل حصار و تابش نور خورشید که در تن بلبلی زرد در قفس پرنده میشود !
یک عاشق یک پیاله یک جرعه و یک شراب سرخ خونی و
درون خلوتی که پنجره هایش
شرق غرق شدن شب های ست که بو را از گل یاس فهم دارد !
و چه انتظاری
زمین تهی ست و من در خیالم در تهی زمین
وای اگر این زمان به این گونه گم باشد
دیگر کسی به سراغ کسی نمی شتابد
همه همرنگ درست به تاریکی رنگ سیاهی که تنهاست با رنگش !
و این نگاه که دور دور تا آن فضای دور
دوردست ها را مستانه میگرید !
همونجوری که بود همونجوری که عشق بود وهمونجوری که رهایی بود
بگوش تا
سیاه و روشن بند بند غبار مرز حماسه ها و درد
چون زخم بر تن آدم بی هوش و
یک تنگ ماهی که در غروب سرخ یک طاقچه ی کهنه ی آبی !
آبی تا رنگ یک کاسه ی فیروزه یی پر از گلبرگ
و دنیای از بی خودی
تنها و چکیده از نور خورشید و جاری شدن اشک باد
باور نمی کنم که حتی هنوز
آفتاب نخستین چگونه دمید
و برق آن نگاه
در جان من چگونه آویز ماند
حتی هنوز هم باور نمیکنم !
انگار ندیدم
انگار سفر نکردم تا که ببینم
انگار سلول های استخوان هایم بسیار آشناتر از این دنیای مجازی و سر سپرده
انگار تاریک و سیاهی تا خاکستر سینه ی سوخته ام تا
اون مرغ دریا که گمراه بود و بی نشان پر کشید !
و یگانه ترین روح خویشتن را که با عمق آب دریا بخوبی آشنا بود
به دیاری سفر داد که آخرین نقطه های پر رنگ
غرق دمادم بود !

آفتاب که درخشید شدنی ها شد این و
غروب که اومد شد شب قیرآلود و
گل آرامش آواز با باران صد بوسه زد تا ژرف باغچه ی سبز رهایی
فراخ تا بساط شعله های بخت و کف آلود تا که نیستان آتش
انگار نباید کسی از غیبتم باخبر شود !
انگار اینراه هوای نیست جز یکراه دودی
اصلن هم ترس نداشت
هر کی حیا کرد بی وفایی کرد
برای اینکه نکشید درد را تا مزه کهنه ی رهایی را
اون گفت خیلی هم بدجوری گفت !
گفتم چرا ؟
گفت !
هر چند که شب با تمام توش و توان و صلابتش هر شب همدمه
ولی
مثل یه سرزمین میمونه از تب داغ کاکتوس
مثل پله های یه عمارت میمونه که میری بالا
بالا تا طبقه های بالاترش تا آخرش
تا وقتی که میرسی به در پشت بوم و می تونی با آفتاب روبوسی کنی
این دیگه اون موقعی بود که داشتم ازش دور میشم
که داد میزد با ایما و اشاره ! آهی
بیا از زیر زمینش برات بگم که چقدر نمناک و تاریک بی چراغ و سرده
که شدم نقطه و دور از صدای رساش !
فک کنم دیوونه بود !!
چرت میگفت !
به وزن یک مشت کاه و
حرارت گرمای یک تب و دایره ی فکر و آتش و خواب
از فاصله ها تا ویرانه ها و
تا اوج قاصدک های پنبه یی و تا امواج زنده ی دریا و آن آفتاب که
مثل بشقاب بر روی زمین خاکی قطره شد و شکست و مثل سکه در چشم فرو نشست
دستم را ول میکنم و برای گرفتن بادکنک دمادم این لحظه ها و
این ثبات بر روی صندلی نشسته ام
آزادم !
چشمهایم بسته
سر انگشتانم تشنه ی تا لمس بلور و شیشه
لمس تا درون گرمای باور حیات و نزدیکی لبالب نفس بر روی پنجره و
شلیک یه گلوله در لابلای یک بعد و
دوباره باز چون پرنده که پرید و ذوق چشم را بی جا پرواز داد
فقط بایدم یادم باشد که واژه هایم از جنس شعر باشد
آری بهمین سادگی !
تا رهایی تا رسیدن به پرنده ها

این شب ها این نوش های تاریک
این صلابت سرزمین فقر و سربلندی قله های بی آشیان و
خیز و خواب بی روشن آفتاب و جدایی ها
دریغ و درد و فشار یک ماشه و دیگر هیچ آلود اندیشه و قوت یک گشنه
از مزارم قدم زنان عبور میکنم و
در این بیایان که سرابسش مرگی بیش نیست نابود میشوم و
پرنده ها که فسیل شیون ها را در سکوت پر میکشند
چون چشمه های عشق که خشکید و آیتی که بطرز هنوز نخوانده مانده ست
هر چند که در بستر زمان وقت میگذرد و درون سینه چرک تعفن میشود
پاپوشی از فرهنگ غبار و بیشه های فراموش شده ی پنهان بدست طاعون که
طمعش تلخ ترین طعنه زهرست !
چرخ ها شکستند و پل ها در انفجار فرو ریختند
داغ داغ شد و تا اشک ها که افسوس
بت پرستی اوج گرفت در محراب و کوزه ها که بی آب کف آلود خیل خیل
نیشتر !!!
سفر ماندو و شقاوت ها

این دچارها واین چاره ها و این دایره ها و این حلقه ها
خیال و رویا و سپردی شدن انجماد شورم
و این بازیگوشی سرد زندگی
حققیت مطلق یک تنهایی
یک مصیبت و یک مسبب و یک تاریکی که عمق آرزوها را خونی میکند !
و آشوب که حس ناباور وحشت آمدن های مکرر و تکرار سکوت شوق ست
این بارم
کوله باری ست از تکوین زخم های چرکین عمر
عمری تا لبالب یه سطل ( اگر چه ها )
آنزمانی که سبد پر از آه ها بر نوک پرنده به یادگار دور شد از نگاه
و من که در فضای خود به پایان میرسم ذره ذره !!!!
چه شیرین فوت شدن نور شمع ها بدست باد
بادی تا کوک این انجام و تا نجوای شنیدن ها
دیگه انگار بعد از این همه چیز
فقط یه بی نشونی بود
این کشمکش ها و این دست درازی ها
این پرخاشگری ها و این زندگانی که با مرگ پارچه یی می آید
کفن
آه که کس نفهمید منظور چه بود ؟
راه بود یا قدم
کام بود یا چرخش هوس بازی از طرف ذات نفس
یا اینکه خانه ی ما در سمت نور واقع نبود
و
یا اینکه چند قطره تراوش بسوی بهشت که کپی عاقبت دیروز بود
بابا چی میگم !
شایدم اگه بگم برای کسی نمیگم !!
ولی انگار باید بدونم که چی میگم !!
آره !
آره آره
نه نه
پس گناه
گناه خورشید بود که
طلوع کرد !
نه نه
این طاقت بود و اشاره
به کجا به کجا
به هوا به هوا
جوری شدی که نشدی یا نشدنی که جوری بشی !
پس خوب بخوان !
حتما دارم فک میکنم که میخوام بخوابم
جدل دارم
جدل
مثل یه سیلی که توی گوشم زنگ میزنه و دود
انگار باید لختی این واژه ها رو جر بدم تا خود صبح برای دیدن خودم
مثل یه اتاق خالی
خالی از خیانت و رسوایی پیش خودم
بی رو در واسی
خم تا جاده های خشخاش و به گفتار آن صدا تا که شقایق ها را خواند
آنجایی که برام از کودکانه ها ساز زدنند و من شدم دلقک
دلقکی که تهاجم همه ی درگوشی ها و بی حالی ها بود !!
مثل یک تیغ و یخ سرد و رگ که پر از خون سرخ
آره آشنایی و خودم که بیگانه تر از این آشنایی
بیگانه تا اعتبار گندم و بی کس از چیدن ها و تا خمیر شدن ها
خمیری از شعر و شور
که در طاقچه ی شکستن نور خورشید را نشکند !!
بازم سر این بطری لعنتی باز شد و من آکنده از صدای اون ساز
صدای اون صدا
صدای اون صدای که همونجوری توی نگام گام برداشت و ساکت رفت و
شبحی ساخت از انبوه مه آلودم که دست نیافتنی ها رو برام رو کرد !
مثل این و اون که هنوز که گمم
مثل خاری در بوته که سک ولگرد روش می شاشه تا به رهاش ادامه بده
هنوز بی جا هنوز سرد هنوز یخ هنوز تب خال
هنوز هنوز هنوز هنوز هنوز و هنوز و هنوز
فقط اشک اشک اشک اشک اشک اشک اشک و
دیگه تا چه حدی بنویسم دیگه تا کجا چی بنویسم و برای چی بنویسم
انگار این درد با نور فانوسش فقط منو میخواست که
تا جاده های سیاه سیاهی و سیاه ترین سیاهی جاده ها و
این درد که ولم نمی کنه
حالم نمی ده خاکم نمی ده با رهایی دستم نمی ده
همین جوری بی خودی آشنام کردم با تولد این دنیا که
بابا من غریبم باهاش
حالیته ای خدا !!
مثل یه بشکنت که میشکنه حباب بشنکمو و
همش دورم میده دور میدون دور زده
بابا این انشاء نیست
یه غربت تاریکه زخمی ست که نفسمو با حدش به تنهایم نرسوندو و
قافله که رفت و من در لابلای خودم بی خودم !!

تمام درهای بسته را پشت سرم سپردم
آرام ساختم و تا اوج کرانه های خرابات
دوان دوان با زنجیر خیال
بیصدا تلاطم این خبر که خواهم گذشت و عبور را خواهم دیدم
سرودم !!
من در آبی آسمان آن آبی ترین حوض دنیا به صیاد باختم
من از آتش نهراسیم
ولی گلوله ها را در سینه ی کوره ی خود ذوب کردم
من با نبودم همیشه بودم
من از خاک به کیمیاگری خواهم رسید
من از درد تا تن خون آلود زخم می نوازم سازم را
بی وحشت و هراسان
مست مست مست مست تا هیچ هیچ هیچ هیچ
و تنها یک ذوق
یک ذوق که ذره ذره ی مرایاهایم را بوسه زد
چون خاکستری که بر لایه های دیوار کهنه ی گلی ماند
پنهان از چشم مردم
پنهان چون تف که خشک میشود در گرمای نور آفتاب
خواهم مرد !!!!!
بیرون این پرده ی جادویی و خلوت ارتباط
در گویش تفاهم امتداد فاصله ها
اندیشیدن و احساس رودی ست بسوی قدم زن های فراتر
نوک قله ی کوهی که دیدنی نیست
منظور آفتاب که می تابد برای خود برای دلیل خود و باور خش خش خزان
که مطلق یک اتفاق ست !
آنسوی اینسو که زندگی مرگ و دیگر هیچ
من می نویسم تو می خوانی
ما راه را می یابیم
با باد همراه می شویم و در برکه های بی آب و بی پا غرق !
آنچنانکه فرصت بی مجال میگذرد تا زایش رشد و کرکره که بالا میرود برای روشنی
فقط میدانم که روی تخته سیاه طلوع را باید پاک کنم
چرا که نمایشی بیش نیست
برای سیاهی تخته چوبی که بر گردن دیوار آویزان خفته
و بدنبال غروب دستم را دراز میکنم
تا من از خلوت خود
بسازم زمان را بدون آنکه حرکت جابجا بماند !
آشنا شدن اولین دخول کسب ایده یی ست که آن فراتر شدن را گواه ست
آزاد و رها
با کاش میشد و تا این آن کاش میشد
اندازه بی حسب خواهد ماند و اگر در غم خواب را یافتم
پس من مرکب حالتم در توان بودنم
حالتی که به لطافت درک هوش منطقم گردابی ست برای تن پوش باد !!
ارتقاء
شکستن سکوت گردوی ست پر مغز که با مزه آشنا نیست در خویشتن تولید خویش !!
آنکه برد
پی گاز زدن کورکورانه یی بود در ذهن که تصویر را
از پشت یک مردمک دید !!!!
وقتی توی خودت هم عرض داری هم طول
وقتی اندوه بارش باران های عزلت همیشه سنگین ترین حالت موجود را دربر میکشد
و همه ی غفلت های حاصل که مثل تمنا برای یک بقایی که به هیچ
پر میکشد در بالین
غباری که بیش نیست و تا دیوار شکسته که تنها تابش حراج ست
و هجوم آن همه و این همه قضایا که کاذب درهای بسته ی پوشالی ست
تنها و تنها خطی باقی میماند به اسم بی خطی یا کاهی
که توازن درد و مسیر اشک را منقش ست !!
تا نفهمیدن های ژرف خواب و این خواب که تسکین فراخ صدای ست بیدار
بم تا بم ! زیر تا زیر ! رو تا رو
و صحبت فرار از جسم تا لمس جسمی دیگر و
انتهای قوس های کمر که میچکد چند قطره ی خیس بر قزح پوستش
آخ که
تنها بوسه می طلبد و خشکی زبان
اینچنان که پا میشم و تا رفتن به حمام
لخت تا شفافیت آیینه
تا نگاه و پلک و دنیایی دیگر و اشاره ها
دیگر فکری تا رسیدن به آب ندارم
من براحتی با فکرم ارضا بودن را می خوابانم در یک مشت کاه
سبک تا خیال و خیالی به پر بودن یک شب و شبی که سایه روشنی بود
از آویز طبیعت تاریکی و زلالی مردمک چشم !!
چون دنیا که گرد میچرخد
و طلوع آن غروب نارنجی را که تنها میتوان گرد دید نه بشکلی دیگر

یکروز دیگر نه من و نه خود من و نه این حروف و نه این همه احساس و
نه این همه وجود و واژه
با تمام مکملات و مکالمات به اتفاق تمام زشتی ها و زیباهایش
پر بارتر از هیچوقت و همه وقت با پری فراخ
تا مرز یک سر سوزن و جنبش یک جرقه ی کهکشان
ناپیدا در دل خفته ی خویش دیگر نخواهد بود !
درست مثل شیون یک صدای کودکانه ی زیبا که سالهاست در مدفن
برگ سبز و آفتاب و باد و آتش
تا آخرین نقطه های دوردست دست نیافتنی که ذره ذره
خاطره وار و بیکران
قدم زنان تا ردپای من کس و دیگر آنکس نادیدنی
پرواز پرواز پرواز
چون نگاه و پلک و دنیایی دیگر
کسی نیافت تنهایی دروغ دقایق بود یا شکستن یک شاخه ی خشک دیگر
در بالین حبس یک نفس !
این پیاله ی مرگ تنها جرعه ی آخرین سراب تشنگی ست
در این کالبد منجم
پشت شیشه های یخی
در انبوه دود و خاکستر
تنها اشکالی پیدا هستند که دیدنی نیستند !
من و تو و او و ما چون یک همزاد
در بستر هم می لولیم و بی نگاه
چون پلک دنیایی دیگر میسازیم !
هنوز من در آواره های تک ویرانه ی سیاهی
صدایی می شنوم
صدایی آشنا
آشنایی که جز گذشته ی ما نیست در ما !!!