تبليغاتX
نگاه و پلک و دنیایی دیگر و اشاره ها
واژه نامه ی ۷۶ ـ لابلا

میسوزد این همه لحظه در لحظه و تازیانه ها که میخورد بر تن احساس

نه صدایی و نه پندار گرم تنی

آنچنان صامت که فریاد در امتداد کرست و

بار دیگری از دیگر ها که در آغوش یک بوته رویا پنهان

معطر تا جوشش لالایی شب و سپیده دم روز

میان بودن و نبودن چقدر طاقت فرسا باید درانتظار ماند

انگار باور اینکه سکوت در ماتم و یا اینکه در ترک فراموش شده

و اشک که غرق در بندر بی ملاحضه گیج سردرگم

این واژه ها برای فسق اعتبار معنا نیست

تنها برای خالی نبودن عریضه یی ست به اسم

لابلا

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:29  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۷۵ ـ به کسی نگید که منم از رنگ شما هستم

چه سنگین میگذرد عصر حالم

گویی نوازش نمی کند ایام صورتم را و

امروز که دوباره شکست

و باز تکه یی از این شکسته ها شکست برای فردا و

فریادم که تنها سکوتی ست تا حرفهایم تا واژه هایم تا بستر گویشم و

دریغ از گوشه چشمی و از مفهوم رنگی و یا احساسی

چنان گمشده که تا اعماق تاریکی قلب ها مرده !

آهای دزد !

صدایم را به کجا می بری

چرا در شهر تو آزادی مفهومش یعنی خفقان !

من که فقط  سایه ی ماه را از مردن نجات میدادم با قلابم

آن هم در خیال خودم !!!




 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 2:31  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۷۴ ـ هوای گریه

TinyPic image

این ره که بیصدا

ممتد پر میکشد به درازا و هوا که اندیشه هایم را به قلم میکشد

در این قالب در یک فضا

زلال تا برکه های تکلم و تا زیر یک بام که

پر از خواب قطره های باران ست !

آرام تا آرامش پر متکا و پاکی دامن ماه که تنهاست

اگر هم جدا

شاید هم تا بستر دلنشین گلبرگ ها که با گل می شکوفند و

چون علف ها به شکوه و به چمنزار سکوت که صدایش را خفته باید شنید و بس

حتا به تنهایی یک ساقه ی علف

چون تاریکی به تاریکی و پرستوها که بی گمان پر میکشند از تن مرده ی سقف

تا جان آبشاران

و هیچکس که بفکر مترسک ها نیست جز باد

انگار باید باقی مانده ها را به شاخه های درختان بهاری رها کرد !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 13:35  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۷۳ ـ  پشت پس فکرم

در روشنی و روزگار وصل ایام

حرمت گل و هدیه و لحظه های زندگی و عشق

خاطره ی شبهایی که بی نصیب غافل گذشتند در آرزوی آمدن ها

مست از می و جان که فدای حس بود و پایان شام هجر و افسانه ها

انگار همه چیز رو بسمتی ست که حقیقتش ابدی ست !

و این دنیای پشت پس فکرم !

      


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 0:19  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۷۲ ـ لحظه ها

این زمانه و شاخه ها

روی پلک خواب و پر پرواز کبوترها

چون چیدن رویای یک دیوانه و من که می اندیشم

که چرا ماه از خورشید گریزان شده

که چرا عقربه ها می چرخند

و کسی نیست که بپرسد مگر این لحظه ها چه عیبی دارند که بی لمس میمیرند !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 3:27  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۷۱ ـ ذره بین یا تلسکوپ

این شور این همه راه و چند لحظه از فرصت که باقی مانده ی ست برای وسوسه

شاید ول تا پرتوی فهم و آشنا بر پیکر گفته هایم که اینچنین آغشته اند در بند

چون چنگگ باد و سلاخی موج خاموشی

سدی از سکوت که همیشه با ماست برای ما در اینک

کدام و اشتیاق بانگی که چرا مدام !

بازتابی که سرشار از نشرست تا شکوه عدم 

مزه ی تلخیم را

شیرینی سخن هایم به تمام میکشند و حضور در ممتد هر پست

پس خامه ی مطلب را با خودم در خلوتم

چون آبشار که نمی خندد و آهو که نمی گرید

یعنی

بر حسبم حدس را واقفم

چون روبانی که برای هر جعبه گره میزنم !

اون ته کلاس چه خبره !!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 19:32  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۷۰ ـ  سیاهی و چند قدم دورتر

بی چون و چرا تاکیدی نیست برای شک و شبهه و گمان

هنوز خفته در بسترم

مثل عادت شبانه و چشم های خسته از من آشنا

از قید تن رها و برون تا دوردست پنجره 

نشسته بر بشقاب زرد خورشید

دیوار و درخت را محسوسم

از قلب سنگ تا حرف بیابان و لبخند سراب آغشته

بی هیچ بال و پر

سفرم در پی آفرینش تیک تیک نیست

اصطکاک واژه هایی ست که بهم می سابم تا جرقه های چاره

چاره یی که

منکر فهم خویش نمی شوم با شعور خویش !

یک بوسه تا ابد یا رگبار باران یا غروبی برای طلوع غروبی دیگر

              

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 17:32  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۶۹ ـ کسی نبود مزه ی آغوش را بچیند

در غم من بیهوده موج نزن

من نیاز پیوسته ی فریادم

گریز پلک زمان

کاکل یک گل

آرزوی غبار تا تاروپود شب

نقش بر آب

اندیشه ی روز

نهالی از عشق

پر برگ تا اوج بام آبی و اکنون که مکان و زمان و آخرین آتش سرقلیان

بال پروازم را گسترده ام من بسمت نور پرپرم !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 15:13  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۶۸ ـ وادی

در کوچه های ذهنم هنوز رد پاست و امتدا فاصله و صدا

شاید بیگانگی به انتها و به نقطه ی سیاه عشق

هیچ کسی نشنید مرا و برشم را و

کتاب قصه ام که ورق ورق پر شد از خطوط بی خط  و بی معنا

چون بیداری لحظه ها و هوای تردید فراغت

روشنی ها پر کشیدند و تا خیره گی

انتظار و بسمت پشت بام که جستجو بود و بیهودگی

ساده تر از آب روان و تماشای غربت و چند ثانیه غفلت در زیر ارقام دقایق

چشم هایم تفسیر زنده یی از طعم تلخ تبخیر و محو

و دامنه های اندوه که در یک گل خوشبو از روی پلک نگاه افتاد !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 10:6  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۶۷ـ بهانه

نگاه بود و سرخی سیب سرخ بروی طاقچه خیال و یک دنیا از دوران کودکی تا حس حال

درست به اندازه ی طول یک رشد تا قانون زمان و نما

شاید هم خوابی در ظهر صلات و رقص بادی که میوزید بی پندار بدنبال بهانه یی

نزدیک به دردم و دور از نوسان های همهمه ام

نه بسوی نور و نه بسوی اشاره ها

چون گلایه در اتاقی خالی و جاری تا طرح تنهایی

همه چیز صامت و دیارم که از خاموشی بی حالت صفحه ی ساعت بی کوکی بود

که سمتش بی جهت یعنی نقطه ی محرز حوادث و ناشکیبایی و

در روبرو که روزهای تماشایی بودند به نسبت تکرار روزهایم

بنظر فرصت و تجربه و حجم را یافتم تا خواب شیرین حاشیه ها و

صورت ناب یک خوشرنگ

انگار من زندانی رازی هستم که خود براه انداختم

درست مثل آنطرف سیاهی که پیداست و روشنی آتش درون انبوه خاکستر

و تنها که می شنیدم از هیچ سو جوابی نمی آمد !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 8:43  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۶۶ ـ هوای درون بادکنک

در این کوچه های حاصل هم

در این همه ضرب های تردید و سطرهای شیرین و انحنای فکر

نبض هواست وانتشار صحبت های ذره های اکسیژن

و قانون ما که به چه اندازه مبهم مانده ست

مبهمی در این مهمانی دنیا که به کجا قدم میزنیم که به کدامین باغ سبز دورافتاده

جذبیم !

و خیسی کدامین شب بی ستاره را حلاج

و قفسی که از لذت صدای پرنده میله هایش متروک شده در پی غریزه

انکار این طلوع و این بلوغ و این همه واژه از جنس بلور

تا تن احساس تا مقصد کوچه فصل های قلم و باز هم تنهایی حقیقت بر روی نیمکت توان

کار ما شاید این ست که نمیدانیم پشت دانایی

ابدیت جاده یی ست تهی از ردپا

حباب های احساس را با سوزن واژه ها بهم میدوزم

تا که از خطوط مهربانی و لفظ نفس چیزی بدانیم !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 17:13  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۶۵ـ در گذشته ها و در گره ایام

آنزمان که تنها نگاه بود و معصومانه ترین دیدارها و لمس

چون سبدی از تصورات روی خوش فضا

هیچ نمیدانستم که تا کجا میتوان با امتداد بود در حد خود و چه جور دیگر باید بود

آنچنانی که سبکی تنها پرواز بود و بارش قطرات شیرین لحظه ها در ساعت

نه این بود و نه آن

تنها خاطرات و مسلم ماهیت وجد در فواره ی اوج

خاطراتی ماندنی به یادگار از بوسه های آتشین زندگی و وسعت اندازه ی جذب

و سکوت که خواب دلنشین در آغوش کشیدن ها بود در باقی راه

از سر شب تا سپیدی تفکر روز و دیگر اینکه دوست دارم ها و

پاورچین حضور در نفس های نور شمع و روشنی و گلدان و گل و

درختان سربفلک آلوده ی حرف بدست ثانیه ها

شراب و موج و خنکی دنبال کردن ها و شیدایی دلبرانه در یک کلام عاشقتم

درست مثل

رختی از لطافت معصومیت و خلوت کودکی

چه صفایی داشت ادراک عاشقی چه گوارا بود نوشیدن سیری ناپذیر زمان و چه

بیدار از پرسه ی طلوع خورشید

پس چرا دیر شد پرسش قبله ی من ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 2:42  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۶۴ـ چهارگوش

قدم میزنم

فکرم مغشوش

همه جا رنگی و من که آزادم برای هر نوع تفکر بیدار

چون مزه ی خنک یخ و راه های مسدود مه

چون سکوت که خفته در ترک و تواضع هایم که مجروح فروتنی های

لحظه های ست که با وجودم نیشترند

این بارش قطره ها از تنم تا بی ملالی و غم آلودگی هر روز یک غروب

آن هم از سنگتراش ریشه هایم تا صیقل یک عمر ناتمام

بس طاقت فرساتر از اغلب چشم های مرکب 

باید واژه هایم را یکایک جمع کنم و در زمزمه ها بجوشانم

دیگر تا گریز بیکران راهی نمانده

تا انفجار زمان و انگار و شکفتن و یقین !

هر کس که زمان را بیدار کرد به من بگوید که در کوچه های خاموش ابلهیت

شمع روشن کنم !

تا بلکه از خیز نور تا بزم قبله ی حوادث

تا هوای خیابان ها و قشر تیره دود مردم

بانگ حقیقت را فریاد کنم !

از این دنیای کاغذی صفحه یی بیش بخاطر ندارم

خانه خانه سیاه و سفید شطرنجی که 

انتهای هر حرکتش بسمت کیشی ست و ماتی !

حال تو میخواهی با تخفیف اندیشه کن یا جادویی !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 22:15  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۶۳ـ نوایی تازه

امروز آرام

آرام از دیروزی که گذشت و امروزی که مثل هر روز تکرار

دقایق قصه های کهنه را ورق میزنند و لحظه ها را پی در پی بسمت روبرو هدایت

و یکروز دیگر که گذشت !

باز هم من هم آغوش بازی های خودم در این کلاس روزگار

درس زیستن را کنار این و آن می جویم و

دلم که چون پنبه از هر طرف میسوزد بر فراز بوته های روزهای رفته

باران آفتاب باد و برف و یکسال که پر کشید در تن امسال

نگاه منجمد و راستای افق چون پیوند برای از یاد رفته ها

چگونه میتوان

احساس و خورشید و روح را بخاک بسپارم

مگر گناه من چیست که اینگونه در رشدم رویده ام !!

  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 2:50  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۶۲ـ پرسه های گم شده ی مرگ

این دیوار این من این حصار این غربت این ویرانی

چشم های به در دوخته

یه بهونه یه قصه یه پرسش

شکست و ریخت به خاک و باد که این باد بی طلوع

همان هیاهو همان عهد همان زمانه همان جاری همان تکرار

هنوز همیشه هرگز هرز هراس و دور دور تا خداحافظی یک سفر دیگر

من پا به پا تا مرکب لحظه ها

از روز تا غروب

سوسو زنان تا سراشیب بهت

جیغ جیغ جیغ

تلخ تلخ تلخ

دود دود دود

این آرزوی لبریز از مرگ !

پژمرده گیم را دوست دارم !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 23:11  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۶۱ـ  قاب سرد و خالی

از لب دیوار چیدم سهم آدمیتم را تا مرز یک قاب سرد و خالی

درست مثل یک سبد پر از گل های پرپر و آفتاب زرد که بالاترین حاکم بود و

من که چون بوته یی پر از خار پر نگاه تا بال زدن های هوش پرستوها

چون کاسه یی گلی که تهی بجا ماند از عطر بهار نارنج بر روی طاقچه

ذره ذره تا بوم نارنجی یک چشمک از بوسه ی غروب و

آه که

تیر شد در قلبم این همه نیاز این همه دوست داشتن این همه گستردگی و

این همه سوال بی جواب

تا نبض آن همه راز سرخوش پاسخ

مثل آخرین خنده ی چشمان پر روح یک بانگ صبحگاهی و دقایق مرگ آسودگی

لحظه یی به یادگار و تنگنایی که دیگر نفس نمی تپد بدنبال !

میدانم که در جلوی چشمانم بدرقه یی سرد را مهمانم برای خویشتنم

انگار نقشم این نبود در این خانه در این خیال در این هزار گونه ی فریب

انگار مطلق این بود این تاسف

تاسف این بازی !!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 21:45  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۶۰ـ به کجای این ناکجا آباد

پنجره باز تا لمس هوا و آسمان خفه

من نگاهم مثل پرواز و گام هایم گام گام تا دور زدن های مدور

نقطه و چارچوب یک خواب نقره یی در آن فراترها

مست و دیوانه وار تا خیمه های جادویی باد تا توت فرنگی های وحشی دست نخورده و

تا مرثیه ی عاطل و باطل و مسیر آشنایان غریب

دیگر منتظر خبری نباید بود در باور این همه فقر ملکوت !

چون کاروان روز و شب در کوچ ست و

برگ های زرد پاییز له در زیر کفه کفش های فریاد منقرض و

نیمی از آتش و مشتی از لحظات که در حصار زمان خوشخواب در بستر نمناک

مسخ !

بر دوش میکشم به اندازه ی چند حرف ناباب

که دریغا چه چیزها یافتم بر روی زمین

کودکیم را دیدم و به بزرگی پیری ام را دریدم و قفس که هنوز معنایش را هم پرنده نفهمید

چه انتظار داری از من مفلوک ای دوست !

این بام اسارت و صدای خلوت تنهایی و یک بغل آزادی

در حوض چندان هم جاگیر نبود به ادعا و به رسم یک مکتب

آنچنانکه

میان آینه و نگاه یک پلک امتداد را میسازد مثل پیچ

پیچی که میتوان در شیشه ی پیچ ها جایش داد

تا مراسم سوگ فروتنی

و شکلی از فهم یک تصویر برای فرداها !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 17:58  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۵۹ـ عصاره

گاه در خودم بسیار بی قرارم و می خواهم که از خودم گریز کنم

مثل نور که میمرد در تن شمع و شاید هم یک گپ زدن خودمانی

ایستگاه درست باور آدمی

انتقال تنها عکس سیاه و سفید همه چیز و رهسپاری رهایی

پرده را کنار میزنم

احساس را در هوا جاری و در لابلای هر چیز خاطره را می کارم

و بدنبال فصول و زیر و بم زمین تا سقف تب ماه روان

شکل و شباهت و این همه هول مجهولی که هست

گویی خیانت لحظه هایی ست که بر پشت بام اندیشه هنوز بیدارست

گویا مرا هم پاره ی از یعنی چه هنوز میخنداند

و ماهیت زندگی این ست !

واژه ها بر روی سنگ می نشینند و از طراوت آخرین مسافر

تنها غروب خواب بادست که غبار میماند در تن بخت !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:37  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۵۸ـ حسرت

در امتداد لحظه ها خورشید می تابد و پرنده ها که جفت جفت در پروازند به دیاری

دیاری چون رود که از حجم باران به مهمانی دریا می تازد و قلب که می تپد

گوش کن !

از کوچه تا پنجره ها و قدم های عابری که راه را گم کرده

آنچنانکه قرمز پرسه میزند و زرد در فکر گردان و حیران و چون باد با تمام وجود میوزد

تصور آفتاب شکسته و سکه و درخت و آینه

اعتباری برای آب تنی روشنایی و نگاهی در زیر سقف و

نفس که گرم تا سرخی خون بال می کوبد و

فکر در قفس بدست باد هوا جاری ست و تصور باغ مژده که چون انتظار شراره

انگار در امتداد لحظه های درد چیزی نیست جز حسرت !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 19:29  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۵۷ـ نقاشی ظریف

بسیار سرد و خنک چون مزه ی یکروز مه آلود

آنروزیکه دیگر به واقعیت میدانم که نیستم

دیگر نبودم

دقیقا محرز خواهد ماند برای رد پاهای بی کفش هوا !

دور از کل کل های پرتوی آفتاب تا ستیز قاشق های بی چنگال در کنار بشقاب ها

بسیار آرام که در روزگارم دیگر نه صدا طبل میزند و نه نگاه پر

جز آنچه که خود نیز می دانم موتم تا درون استخوان هایم !

پاورچین پاورچین تا مرزی که سازهای خاموش و فراموش

دست بدست سیرند تا کوزه های تشنه ی یخی !

نه رنگی نه بوی نه آبی  نه خاکی  نه آتشی  نه دکانی نه چاکری نه آغوشی و نه ایرادی

لخت تا برهنگی روستاهای بی پنجره ی مسخ و

نیزاری از بانگ هیچستان که وجودم ابعادش بی هوشی ست در واژه های باور

دیگر حتا جایی هم برای خاطراتم نیست تا که در گوش کسی نجوا کنم

           ! آهای !

تنها منم که باز بی گهواره ام در قطره اشکی که بزمش یک سبد حصیر خالی ست !

نه شکستی و نه زیر یوغی و نه محکوم به دردی و نه آبستن حادثه یی و

نه غریبی و نه تنهایی

کر و لال در نگاه سربی آینه و یک بوسه ی گره خورده !!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 20:12  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۵۶ـ عاقبت

مشتی غبار بیش نیست این همه احساس و حال

مشتی غبار که در دست های خالی این روزگار جاری ست

مشتی رنگ که خطوط راه راهی ست بشکل حالت

چون شب که به چالاکی از دیدم پر میکشد و پرده میشود برای پنجره ی نگاهم در لحظه

و این همه شعر که بدست فراموشی میرود

یعنی بسوی تاریکی و دوردست فراموشی و دوباره که باز دوباره

آنقدر که بنظر آنطرف ها که دریاهاست و صدف و مروارید و ماهی

درخشندگی آینه ست در انعکاس دو چشم آسمان آبی در منشور پرنده

و این زمین که در تکاپوست !

ابر باران را میسازد و باران که با صحرا و سبزه و گل می روید

تپش دلم آبی ست و چهره ام که رنگی تر از عاقبت ست !

پشت پلک های بسته ام تنها خیال ست و من که با کشتن نفسم بدست عاقبت

من هم افسانه خواهم شد عاقبت

تا کجا به چه می اندیشم برای کجا

چرا ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 22:42  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۵۵ـ مرثیه ی فاصله ها

دیگر در کدامین روزنه دیگر در کدامین فاصله

مجال !

خوابم بلندتر و تیرگی شب هایم پر رنگ تر از سیاهی قیر و اندوه چشمک های شاپرک

بسیار آشفته و عبوس و ژرف

نه تعبیری نه زمانی و نه پناهی مغشوش تا سبز جنگل و بی حس

با روزها خاکستری و موازی با خطوط آغشته به شکسته و شوکت اندیشه

لحظه ایم تا بارش رگبار چون شورش و ازدحام تا معرض هراس

چون اشک و گریه که سالهاست در احساس و درد منجمدند در ترکیب ابد

باید روشن تر از خاموشی نوری نباشد و

من که در داربست فنا گوشه یی هستم از احوالات خویش تا تن خاک

جنگلی نهفته در باد

پروازی از خاطراتی که غارت عمر شد در یک طوفان مشکوک

شاید هم بسان پایکوبی یخ زدن های آدم هایی که 

از انبوه خستگی خفته اند در خیال خورشید تا انبساط یک قطره

شاید هم در ختم کلام !

پا به پا در شهوت زمین بدور کوله بارهای تهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 10:2  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۵۴ـ تو اهل کدامین زندگی هستی ؟

زندگی واژه و جمله ی بی پایانی ست که در انتها با نقطه سطر میشود

خیلی مختصر !

نه آشنایی و نه دستی بلکه تنها بیگانگی

آنقدر بیگانه که همه از همه بی خبرند و از دورویی ها و بی پروایی ها آکنده

یعنی کشتارگاه بی شرمانه یی از این و آن

آتش عصیان و خشمی شعله ور در کالبدی که

نه امید دارد نه نوید و نه شوری بر سر

لبالب همه بی راز و بی قرار توام با خطر

دلهره اندوه و شهوت که در تنهایی عزلت گرفته ( بیچاره )

در این همه واژه و جمله و سطر و نقطه

دریغ در طلب چیزی حتا تکدی

هرگز گمان نمی برم خاطرات تلخ را

هر چند که گویی کوهی ست از سکوت و سردی

من تنها شباهتی هستم از مرده یی که بسان آتشفشان خاموش ست در این زندگی

تو اهل کدامین زندگی هستی ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 2:20  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۵۳ـ خوابی در بیداری

به چمنزار گریختم

با ورودم آینه را بر لبه طاقچه ی لمس رها و کهکشان تنهایم را نشانه چون تیر

و کاروانی همراه از علف های خوش بوی سکوت که در انتظار

و لالایی اندوهی که می وزید و تراوش علف های سبز

حاضر برای پیچش یک گره !

آرزو میزبان بود و نیمه ی راه که جز خیال چیزی نبود در روح آدمی

من به خلوت قناری ها می اندیشم

بروم از دید کنار

زیبایی جای دیگری ست !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 7:33  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۵۲ـ چشمان یک عبور

دیگر تنها نگاه بسمت آینه جاری ست و 

واژه ها که محجوبانه بیان را در لابلای ورق های کهنه محصورند !

آن سوی باور پژواک تا اینسوی صدای ماندگار و

دست وپا زدن های غریبانه  در احساسی از بطن تولد تا عدم  و  پرواز

چون بامداد تا صرف زمان برای فرداها و دیروز که تا ساحل دریا به هر سو  پراکنده

مواج !

چشمه های نگاه در سنگ و قلب رنگ تا نهایت بی گمان و

درون آینه ها که تنها بغض ترکید !

دیگر نامی بر روی درختان حک نمیشود در عطشم

نه قیامی در خطوط حاشیه ی صاف زندگی

مثل یک اسم و یک نقش مقدس تا دامنه های حوادث بی همتای افسوس

چون شمع که می سوزد برای بردگی و در اسارت بودن روشنی

بدون هیچ منظور !

باید شروع هنر نباشد

انگار پایان ست که شیفتگی ست

چون چشمان یک عبور !

TinyPic image

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 18:14  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۵۱ـ زندگی در تالاب

میروم به دورترین نقطه ی که هیچ ساکن ست و همیشگی پایدار

مثل آنطوریکه نمیتوان آرنج دست را گاز گرفت در واقعیت خلقت

بسوی آن دیاری که جای کفشهای کهنه ست و بی بند

جایی که برای خلاصی دیگر لحظه ها نمی بارند

و چشم که پر از بغض می گرید در حیرت لکه های خطا

پس باد را بوسه میزنم و تا زمان بی مقصد دور دور دور تا نقطه یی سیاه و

از این عمق به فراسوی آن سطح و دیگر که هیچ نمیدانم

مثل شما !

تنها مثل نقطه های سیاهی که در اطرافم چه شی و چه موجود

دوزخم !

عالم ست و تاب بازیش

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 1:40  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۵۰ـ نزدیکتر از نگاه

آیینه بی کس است

در تن حرف و روایت پاک روان تا مرکب هوای حس و غربت و نگاه

کوچ من بود که شکست در آینه

کوتاه تر از مهلت نور و معلق یک رمز تا زخم وجدان و بالاتر از همه

حقیقتی که 

بسان شناخت لطافت اشکال غریزه ی مفرح ست !

کمی آنطرف در آن کوچه هایی که حیات شدت دارد و پر از هوش و

هنوز من در تشریح پرنده و بال و پرواز پلکم !

نزدیک انبساط و امتداد و قدم و فنا و صبح یک گنجشگ بی خبر

که بین شاخه های درخت به نبض کلام من نمی اندیشد و

تنها حجم خواب خویشتن یعنی پرنده بودن را تکرارست و بقا

در رگ هایم همهمه یی ست

مثل قاب آینه یی شکسته

شفاف و سبز با چارچوبی برنگ طلایی و یک تکه مجزا از بودنم و چند رگه

انگار در نهفته ترین باغ سبز چیده شدم بی آنکه وسوسه ی مزه ی چیدن را بدانم !

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 16:38  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۴۹ـ اندوه

سکوت میکنم و

انگار تنها تلنگر بیداری واژه هاست که

همچنان دوان با باد در تقاطع خویشتنم و آرزوهایم آرزوست

این تو این آن این او این ما و باز این تو این آن این او و این ما و باز که

سکوت میکنم

آرام و بیصدا قدم زدن در جهت بالای پله های ابهام و تا تلاطم ابرهای غصه ی پنبه یی

شاید هم که بدرستی و شاید هم که به باید

آن دور آن دوردست ها که چگونه جان گرفت بال خاطرات در تن آسمان آبی و

ابر باران و غرش یک هیاهو در باطن جنبش قطره های آب و

تازه تر از عاقبت و شن ماسه های ساحل تصور و

گریه های پر بار و باد که به تبادل رساند توازون را

دیگر از درد هم عبور کرده این

این همه و عزلت تنهایی و میله های تاروپود که به خرابات می برد بافته ی رشته ها را

جعبه ی مداد رنگی ها را تا یکرنگی همه رنگ و دیگر تنها یک قلم

و من که چطور می توانم با خود به صحبت بنشینم در زمانی که

میز گردم فراتر از چندگانگی هاست با ذاتم و این آزادی جسم

تب سرد بهاران که تنها نگاهش با بستر بیرون پنجره مشرک ست

بسوی کوله بار تحمل

این کوله بار تحمل که

در میان حضور خسته ی اشیا

پرت تا پرت و پرت از پرت

اندوه !

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 9:29  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۴۸ـ می بینم پس حاضرم

امشب به یاد تک تک شب های شبانه و اضطراب کهنه گی های غم آلود غریبانه

انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد در من

طلوع التهاب خیس ورق های زندگی و خواندن تمام خبرهای بی حوصله گی یک روند

از گفتن تمام گفته ها و باز انتظار

انگار این آتش  سراپایش میسوزد در هیچ و بحکم

خلوت سردی به حجم متروکه و ارتباطِ مردم دنیا و ردپای بی نشان نام ها

در یک بیراه و

رد خونی که مانده پا بر جا تا اینجا و

خاطره اتی  که تماما تلخ فشرده شد در سکوت بهم پیوسته

از آن لحظه ای که نگاه اسیر شد در پلک و

در امتداد دنیایی دیگر

هیچ تا قدم گرفتن لحظه ات حزن انگیز خیال و نهان

دمی که تنگ شد در نفس و هنوز

     تکرار مانده در این سطرهای کهنه ی خواندن !

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 22:3  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۴۷ـ کوچه ی بن بست

درها بسته و قفل تفکر که نمی چرخد در کوچه ی بن بست کلید

دیوار های گلی  پر از اشباح روح آدمی و فریاد که در افق در لنگر نشسته

تهی تا پیکر بی حجم اتاق و دیار و

گویی انگار از میان هزاران نقش این نقش هم تهی

مثل همه ی شب ها و همه ی شیشه ها که باهم درهم میشکنند

بدون پنجره و یک لحظه هوا

شور و گریان در وادی کدر بود رنگ و رویازدگی

دیگر شعله ی فانوس پیدا نیست

چون اثبات که بیهوده بود در این مکان در این زمان

در این کوچه ی بن بست

چه درونم تنهاست !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 11:20  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۴۶ـ بند بند

چه بیدار و چه قاضی و چه نزدیک تا اعماق آمال و آماج بی انتهای درون و

راهروی میکده ها که تا اینک و عبور از عصر جدید !

برهنه پیچ در پیچ

پس کوچه های نگاه و نیرنگ و نیستان و لخت تا نوسان بی حالت نقش عصیان و

دست که میکشم بر آستین هوا و امتداد دوستانه ی حس در بساط نیاز به یک گزینه

شعور !

آرام تا آرامش تعلق و رد پاهای ممتد بیصدا و برگشت در لابلا

دیگر انگار این فضا برای همین لحظه و هجوم و تنش های مدور

بازم هم شاید بی جا

مست اندوه و تماشا

چشمک تا جلوه و بوی خاک که آمیخته با تن

 خیره تا حالا و حالا و حالا

خاصیت زمان را بر میزنم تا برکه های سطر خاموشی

فراری که شباهتش شبیخونی بیش نبود در اعتدال پیش بینی !

و مسافر که جا گذاشت چمدان مقصد را

بند بند !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 4:0  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۴۵ـ رهایی

پیچک تا سقف آسمان و بی کلام تا حد فاصل بین شیار انگشتان

پنجره وار نقطه چین تا غلظت رسم واژه و ترنم و سادگی و تبسم

دچاری برنگ گنبد فیروزه یی زیر چتر خورشید

چون طرح مکالمه و طراوت دوش تا دوش و حرارت تپش های عطش 

چون غروبی برنگ نارنجی و ضمیر گهواره ی رنگین بی شمار از بوسه های تب و تاب

ژرف تا رویای شرح و شعله های بیکران چند ثانیه حضور و دم

خیس تا تن پوش یک برگ سبز و تا پی صبحی دیگر

در زیر توری از ستاره و ماه و شب و رویای آنسوی باغ آلبالو و مزه ی تمشک و 

دریچه یی تا بالین آینه

نقش و محراب و آکنده گی و موزون

نفس نفس زنان تا هول بین شب های پژمرده و رقص نور فانوس

درون طنین گرما و بستری پر از امواج آبی

بیراه با فضا و همراه با هوا

شمایل اتاقی به آستانه ی یک لحظه ی جوش

هر چه بهم تر پر حاشیه تر از هم تر

تا آنجا که بر روی دیوار تشنه گی روح

قطره های اشک در پشت مژه های پلک زندانی ست در عریان تو و دیگر تبخیر

من در پایان تصویر خوابی بیش نیستم زنده با طلعت تو

خوابی انبوه از شنزاری روشن بافته از پرتوی نور

برجسته تا باطن احساس و لمس و جنبش دنباله یی که صدای دیداری ست ابدی !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 20:2  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۴۴- دیروز و امروز

من اگردیوانه ام اگر سیاه بال 

بخاطر اینست که سال هاست بیگانه ام با این شاخ و برگ زندگی و این حال

مست یا گیج یا هیچ یا پیچ و یا بی صاحب و بی چیز و ناچیز

خراب اندر خراب پشت در پشت نسل در نسل

غنی بودن مدت زمانی ست که در دل تاریک و گنگ و لال و صاحب مرده ی که

از گذشتگانم به میراث برده ام !

یا بگونه یی برایم در گور نهاده اند 

رنج فلکتی که بی شباهت باید برای خودم مدفن کنم و در میان امواج وحشتناک تا

موجودیت بیداد این دنیا و تا اعماق آغشته ی دل و خون و هزاران درد  

باور بفرماید قابل ذکر نیست ولی معنویت خون همان دردست درد

دردی که مرا اجین در بقچه اش پیچانده !

 


 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 0:21  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۴۳ـ بوف کور

مدتی ست که در امتداد سکوت و زنده بگور بوفم !

در دنیای جدیدی که پا گذاشته ام 

اتاقی را بشکل قفس که دیوارهایش از آدامس پوشیده در مسخم و 

پنجره های تنگاتنگی که شیشه هایش پوشیده از دودست را متصورم ! 

بوضوح نمیتوان کسی را دید از درون تا برون

جز 

صدای سگ ولگرد و حس مازیار

و مزه ی تلخ ته خیار

ولی آیا اوقات می بافند همه چیز را و یا انکار پرسه زدن در

آواره گی و ویرانه های بوف کورست !

آن سه قطره خونی که تا بی کجای کجا و تا کجای کجا و تا اینجا که کجا

بقول عاشق  که  دیییییییوووواااااااننننننه وار مجنون در وغ وغ ساهاب

و خیلی دورترها  دور تا دیار لفظ  سرکار علویه خانم و حاجی اقا

نیرنگستان هم برای روز جمعه !

عمیق تر از یک وعده ی نا بهنگام به پاکی حباب و ترکاندنش بوسیله ی یک سوزن

باید او را

از روی نوک تیز علف ها ذره ذره بچینم و با نور کم فانوس دوباره پاره پاره بهم بدوزم !

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 12:0  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۴۲ ـ حزن زمزمه

آب آرام در سکوت میلولد

دل آسمان تاریک و چند قطره لکه ی سیاه بر روی دیوار

هوا بی حرکت چون هجوم یک جسارت و موج افکارم که بی بال در زنجیر زخمی

لحظه ها  پر از آرزوهای دور و نزدیک به یک قلاب

روشن و خاموش

کوچ و کوچه

همه کس مستدود از هر طرف چهارراه بسته و آینه که بی رخ در روی طاقچه خفته خسته

ماه هم که تا چراها چند قدم به اعدام و

دیگر هیچ تا صبحی دیگر و قانون که آلوده تر از آلود

آدمک ها بشکل مترسک در کیسه ها پر از پوشال من هم بادکنک

گل ها  پژمرده و پنجره که در انتظار بخواب رفته ست

بی پناه از پله های زیرزمین تا حد فاصل حیاط

کور و ظلمت !

گویی در آن کنج هم خورشید پوسیده و ما که هنوز بی رابط مثل موسسه

نشر !

انگار علف ها هم نمی خندند و ماهیان بشکل جنازه در تنگ گره ذره ذره تقاعد

فقط میدانم بی شرمانه عمرم را نمی فروشم بر لب بام !

آیا تو مرا می بینی و تو مرا می شنوی !!!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 10:7  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی ۴۱ ـ خواب ابری

هر بار که برمیگردم به خیال و تفسیر خویش

چون قطرات باران و قاب عکس بهار

تنها نگاه و تداعی در یک پلک و مجزا !

وای که چقدر دور افتاده ام چقدر دور

مثل باد که بی نشان ترین بی وزن ست !

انگار دیگر کاغذ هم طاقتم را ندارد و نوشته ها در مسیر نا کجا آباد

انگار بنظر همیشه ایستاده ایم صامت

بی چتر در زیر باران در مه و در اشک و در نفس

انگار هر که چه هست !

تا گذر نیمه جان عمر

آهسته آهسته  آرام آرام مثل تنهایی به تماشا

فنا و خاموش

تا نوازش سر انگشت یک خواب و یک لمس از سبزینه ها تا مرز دل شقایق های گم !

چه کودکانه با ریشه و ساقه و یک گلدان اجین میتوان بود 

گوش کن !

که بیصدا چقدر سکوت و همزاد

روشن تا لذت لالایی و تاروپود شعله های خوشه های گندم

گوش کن !!

که چقدر چکه چکه می چکد واژه ها !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 13:55  توسط علی ( واژه فروش )  | 

واژه نامه ی چهلم ـ عیدی

با  دعا برای همه ی مردم دنیا

اولین پست امسال را همراه با شما آغاز میکنم !

و

چه آسوده پر کشیدن لحظه ها و روزها و ایام و دوباره باز هم خواب سبز بهاری

کتاب سال ورق خورد

زمان گذشت و نشست و برخواست ها به پایان و

دقایق که همچنان مثل نبض بدور ما گردان بی وقفه و پر از اتفاق و ما که

پیامی بیش نیستیم در این قافله برای هم !

من به انار می اندیشم و بوی گل یاس

مهربانی ها و روشنی احساس

آب و آینه و دورترین نقطه ی دنیا یعنی ( خدا )

به تماشای سوگند و به آغاز کلام در ذهن و واژه

سحر نزدیک ست و سفره ها باز و ما که دور از هم ولی در یک نقطه هم نظر در یک نظر

                        دوستون دارم !

و سال نو را به همه ی شما دوستان عزیزم و وبلاگ نویسان نازنینم تبریک میگم

ممنون که باهام همراه بودید و آرزو میکنم که در سال جدید به کمک هم راهساز باشیم

                                            وطن

                                            مهر

                                           عشق

                     

      

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 2:47  توسط علی ( واژه فروش )  |