هر چه بود یادداشت های لحظه به لحظه بود
ثانیه به ثانیه تا حد یک وجب و مشتی از آه
بدرستی آیین نور و آرامش و من که سیر تا ته اقیانوس
خیس!
خیس تر از مزه های لذت و آرام که تا گلوگاه راز های نهفته دل به نرمی پرتو
تا لبالب برودت گرما و یک بوسه
لطیف به لطافت بزاق های کف آلود دهان و نفس زدن های درهم برهم دچار
و آنزمانی که آب جاری شد تا برکه های خشک برهوت و باور
بنظر تنها انعکاس خورشید بود و تن برهنه!
انگار این آمیزش کلافی بود برای سر آغازی دیگر از یک کلاف رایحه
رایحه یی خوشبو تا نخاع استخوان های دیدار!
همانجوری که مسلم هر چیز اثبات قضاوت مهربانی ست
به یاد آنروزها که یک آه گرما
تنها مزه ی توت بود!
آری
روزی همه چیز پرواز خواهد شد.
پرواز تا کرانه های آرزوهای مانده و دریغا
نه قانونی نه کف زدنی نه چیزی شبیه این همه شبیه و دیگر نه دردی و بس
دیگر حتا فشنگ هم ارزش کاه را ندارد
نه خریدی هست و نه فروشی و ما که مبارزه خواهیم کرد برای حقمان
حتا به اندازه ی سرسوزن!
این مهر خورشید ست و
ما که برای این زندگی بهای پر باری را مشت مشت خرج کرده ایم
در دنیای کاذب و کاغذی!
و دنیای من که تنها حقیقتی ست که پنهان ندارد
از همانروز اول تا آفرینش آخر
عشق آنی ست که از گفتنش باز نمانی!
کلاغ ها ی سیاه، همه جا تا درون ذرت ِ شیره ی آدمی
قارقار تنها صدایی ست که می چکد به رگ کوچه ها
خلق، پرت از زمان و زمان که پرت ازمردم
اسلحه، اختناق، زور و اجبار و هوای مسدود ِ آغشته به باروت ذره ذره تا نخاع سلول ها
این یک قول نبود، این یک دسیسه بود که قلمش به دست انقلاب شکسته شد و
تو که اون ور به جای منی، مثل من که این ور به جای توام
آهای تو که صدای منو می شنوی آهای با توام که نسل فردایی
من صدای صلحم، سبک تا بال زدن کبوترها
جایی که آبی آسمان به سپیدی پایان می یابد
من صدای شیفتگی زمان هستم و صدای سوت قطار ابدیت
جایی که مرگ پایان می یابد و زندگی آغاز
آیا می شنوی مرا؟
صدای باران می آید، پنجره می تپد
هم ضربان شو با من، بچش طعم گیلاس های حیاط همسایه را
می رسانمت به جویبار زندگی،
به نقطه ی اکنون و مگذار پله های برقی تو را ببرند به قعر زمین
هم گام شو با قاصدک ها که همواره پیغام عاشقان را می رسانند که عشق اکسیر حیات است
تن پوشت را بگذار، شرط سفر برهنگی ست
زرهی از عشق بپوشان بر حریر تنت که زیبنده ی توست،
تا منبسط شوی در تاریخ و با من یگانه شو، حل شو در بودن ِ من،
تا لمس معنی انتشار کوچ کنیم از دیار نیستی به هستی، به عشق
دستانت را بگشا تا چند دانه گندم برایت بگذارم
گناه کن، به عمق دوزخ
زیرا که جزایش، زمین است و عشق و سیب و حوا!
واژه نامه ی یکصدو ۲۴ ـ زنده باد زندگی
کوچه های شهر پر بود از لحظه های زنده ی ثبت شده بر روی دیوار
فریاد تنها فریاد زنده باد زندگی بود و پاسبان مرگ که در پی همه کس دوان!
تیر مکرر بر دل خورده میشد و نقاشی زمین چهره میگرفت!
آنچنان که در یک لحظه چشم هایم بسته شد و دیگر چیزی را بر روی دیوارها نمی دیدم!
واژه نامه ی یکصدو ۲۳ ـ و هنوز به یاد گذشته ها و من که من یا مایی که ما
چشم هایم را می بندم و در بیداری تا ساحری خودم به تماشای خودم می نشینم!
چه خواهم یافت و تا کجا روشنی سپیده را باید چنگ زنم برای خودم
و باز این که روشنی سپیده را چه خواهم کرد و به چه کاری از کارم خواهم گرفت!
دوباره سوالی دیگر!
شاید هم این راه را برای روشن کردن مسیرم می جویم
شاید هم نه!
پس چی ؟
این که من که خودم عین مسیرم
منظور خودم به خودم
یعنی پس چی ؟
این که شاید نباید به سپیده ی راه قانع شو
منظورم این که باید به سراغ خورشید رفت!
آره!
آره!
شاید هم نباید به خورشید بسنده بود
پس چی ؟ پس چی ؟
باید عین خورشید شد.
خورشیدی که در جانت معنا می یابد
نه در انعکاس نگاهت!
خورشیدی که در درونت می درخشد نه در آسمان سرت!
آره!
آره!
و چون من که هنوز به یاد گذشته ها و من که من یا مایی که ما
من فردا عازم لندنم
دلم براتون تنگ میشه
تنها با بو و لطافت عشق شما همسفر خواهم بود
مواظب و مراقب خودتون باشید
در اولین فرصت ممکن با پست جدید در کنار شما خواهم بود
از لذت بردن در زندگی غافل نباشید و اینکه دوستون دارم!
![]()
واژه نامه ی یکصدو ۲۲ ـ چه کسی صدا زد مرا
تنم
بارانی از خیسی رگبار احساس و لب هایم تا طعم خشک آفتاب
پرت از لحظه ها
وفور خلوت آرامش بوسه های وزیدنی به سمت یک قرن دیگر!
چون باد میلولد در تنم و
قیاسم که عطش گرمای وجودم را بیدار
تا جذب خواب کودکانه!
آه
این هم آغوشی تا فرداها
و شنیدن زمزمه های این که بیا و
دوباره که من هنوز تا برکه های فواره های نورانی
اوج اوج اوج و باز دوباره بیا
بیا تا گرمای حرارت من و دیگر این که تنها تا پرواز چند بار پر زدن
و انگار با تو بسط رشد یک باغچه ی کوچک به دست باور
مرا به جاده بسپار به انتهای تخیل
به تماشای خیال های رنگی
به تماشای گم شدن پروانه ها در سکوت یک پارچگی
جایی که اندوهِ تنهایی، به سوگ می نشیند
و شادی، رقص می نوازد بر تارهای سوزان وجود!
پاورچین پاورچین خودم را ساختم تا تاروپود سلول هایت
کم و بیش در بین صدا و حرکات موزون لیوان خالی لحظه ها و نیاز
چون بافتم و نگاهم که با تو تا میان نفس هایت دچار بود
عریان تا لختی شب و انقباض تا انبساط اوج شفافیت روز و
روشنی صبحی دیگر برای فرداها !
عطش و ته شهوتم
بسان مکالمه ی جسم با جسم و سراب روح با روح تا تشنگی بیابان سوزان ما و
چند قطره انزال تا ته وجود ما و
چقدر واضح می نویسم ظرافت را تا شکافت بطن حس
و وسعت هجوم تابش نور تا درون استخوان های برهنه گی و
صدای نفس ها تا بناگوش لاله های نرم گوش و به کدامین راه که باید صراط !
منجمد تا شکستن یخ تا انتهای لرزش پاها در خیسی رویاهای یک بستر
و تنها یک فشار مختصر که تا باور عاشقانه ها
فاصله !!
زمزمه ی ام دست بردن به دل آیینه ست که
سر آغاز چیدن فصلی ست که در خط استوای احساسم همه چیز را نصف میدانم !
نصف شب مال من و تو
و کل روز برای نصف شب ما !
چقدر گرمم تا تن حریر و آرامش حجم خوش بکارت !

عکس
خود سالوادور دالی نقاش معاصر سورالیسم و نگاهش به زندگی !
شیشه ها را بخوبی احساس میکنم و می فهمم
بنظر در نگاه بی احساسند
اما وقتی روی شیشه ی که بخار گرفته می نویسی
دوستت دارم !
به آرامی میگرید !
طلوع را به خاطر دارم با تمام کوتاهی و بلندی و پرتوش
گرم و نرمم
چون خوابیدن در آغوش لحظه ها و در حبس گل های کاغذی
پیدا تا عمق مردمک چشم و خلوت یک بوسه ی بیصدا و گوشواره های آذین نگاه
آسایش را آموختن ساده نیست !
فقط به من نگاه کن
به من
نگاه کن
من بخواب های تو اعتماد دارم !
آیینه بود و نگاه و تصور لمس رنگین کمان
آنچنان که ما با بی چراها زنده ایم !
و با چراها که چقدر تا کمترها
قعر عاقبتی که به ارزانی میرود در نفس های خنک بیداد و سکوت
و کوچه های تاریک تقصیر و چهره ی باور عبور خاطرات تا ذره های قداست !
جست و خیزی هموار که دیگر در چشم ها پنهان نیست
دمادم تا سوار بر تن شعله ها و بیگانگی ابدیت بر روی پله های مکرر پله ها
و چهره ی مجال که درک پنجه های روز را به نزدیک مفهوم به اثبات
که هنوز نو پاست !
چون این اتاق و یک تخت و هم آغوشی با تن آفتاب تا صلابت آفتاب
به وزن کف آلود حباب ها و تولدی دوباره ی در آمیزش نبض و دل کوبه ها !
بسان آنکه در دل مه گام برداشتن و تا لکه های قانع شدن زمان مداوم و تلافی حضور
و این حضور که با همه ی وزش هایش در اندیشه ی عبور
یله تا کمبود لحظه های آتشینی که دریای ابرهاست !
چون این طعم که در تنم نشست و
رطوبت دهانت را که از یکایک حرفهایت شنیدم !
کوشش و دلتنگی من بر سقف خانه ام گسترده ست
از دودکش خانه ی دلم آه بر میخیزد
آهی از اجاق تنهایی و
شبنم و نسیم و دیدار پای دیوار کوتاه باغ
زیر شکوفه های نسترن
ایست !!
برگ جریمه ی به جرم عاشقی در خیابان کلاه کج ها
سوت میزند
ایست !!
به جرم خاموش ترین بوسه ی دنیا از نگاهم
و چه سهل که از سوزش خود سر میروم چکه چکه به تبخیر
باید از ثانیه ها کند تا فراز ابر زمان
تا مردمک های جستجوگر خیره !!
و آدم ها که تلاش حقیقت اند...
زندگی در سلول هایم جوانه زده و
قدم های دختر شکوفه ها را در خیابان دود زده ی شهر به رهایی تراوش میدهم
چون جیک جیک گنجشک های درخت و انبوه سبز کلاهش
دنیایی که تازه گشوده ام در خویشتن و در گسترشی ملموس به ابعاد احساس نزدیکتر
به وسعت درخت برای کرم و سایه برای آفتاب
آنچنانکه در عین قضاوت به بشقاب قضا و غدر
دور از بلا و این روزها که تا فردا تا حقیقت نباید که چرا باطل !!!
چون چرایی که مشک نمی بوید در همه کس یکسان برای همه کس
یا که کنار جویبار این گفتگو ها
موج چرا بی خبر به صخره میزند چون عقل به سنگ !!
می اندیشم که این گورستان ها بی من بی تو بی ما پر خواهند شد و
هوای همه ی ما که در فضای بادکنک همیشه پر از خالی خواهد ماند !
باز می اندیشم که باید بذری کاشت تا حاصل مفت نباشد و بی هدر
پس دست هایم را نه با خون بلکه با تخته سیاه و گچ آشنا میکنم
به سادگی نوشتن و فرهنگ !
هر چند که زمان بی جهت و بی نفع می شتابد
ولی صندلی را به سکون زمین نمی سپارم تنها
نمی سپارم تا حد عاشقانه سوختن !!!
ای همیشه ماندگار من
صدا بزن مرا صدا بزن خود را صدا بزنیم ما را !!!!
سر زنشم مکن که تنها برای همه ی ما قلم میزنم
تند به قوت فلفل و یک لیوان آب و بی وزن تا یک کام
کامی بر روی ترنج فرش ابریشمی و چند قطره خون
در سکوت در تاریکی !
و کرکس ها که در دره ی مجاور
روزی بدار آویخته خواهند شد بسادگی تبرک لاشه هاشان و دودکش تعفن تنشان
بر سر تیرک های بی مردمی !!!!!
و آنروز دیکته خواهم کرد سر کلاس درس برای کودکان اندیشه های خنک
چون شمعی در ژرف غلظت و در آوای چشم بر روی تخته سیاه می نویسم !
نباید کودکان را منقلب کرد از هوای حس و رشد
فرداها ساعت دق نیست
جواب زیستن راه آدمی ست !
و آنزمان که پروانه ها از کوری شب می گذرند
طلوع دست هایش را تا گستردگی آزادی به سینه میزند !
آدمی دیگر جرعه یی نخواهد بود برای جام شوکران !
افکار را نباید به آتش کشید
باید محیط را از نامطبوع بودن خوشبو کرد هرکس برای هرکس !
خوابم را با تو و پرهای سفید قوها شریک میکنم
من هم از اقلیم توام بدنبال سرنشین میگردم !
واژه نامه ی یکصدو ۱۴ ـ حالا باقلی به چند من
و در آخر که آدمی به انتها چنگ میزند و به تازه گی لیمو واقف
می تازد بسان کودکی به قانون تاتا کردن ملزم !
مثل بی حیایی که در کوچه های عاشقی بدنبال دلبری ست !
دلبری تا عصمت ایمان و یا شاید خوش باوری تا حد کتمان
همانند قماشی که چون ریگ جنسش در کفش ها پیدا نمیشود
شهری که وفور توت فرنگی ست باید مگس قلندر کوچه های خفت آن باشد !
همهمه یی بیصدا و اتفاق که تق تق قفل و زنجیر
پاشو پاشو که شلوارت خیسه باید عوضش کنی ! جاکش
و دوباره مثل هر لحظه
هیسسسسسسس !!!!!!!!!!
همخوابگی با شیطان و یه کم انزال به وزن سه کیلو
حالا اگه اشتباه نکنم که نمیکنم
جنس علا از نوع آدمیزاد !!!!
در حقیقت هیچ یاخته یی از هوا نمی بارد
برکت سرعت قطار نادانی ست
برای همین ست که ما اینجایم و
وقتی که همه چیز آشکارا و واضح و دیدنی ست
ما بدنبال ما بدنبال خود ما در عصیانم
بیدار تا جوشان آنسو و وعده ها که عطش مانند خطی که در وجودمان سمبل حال ست
حالا
در صلات ظهری روحم را به آب خواهم فروخت و تن را به خاک
این سقوط آرام و فریاد خلوت گلبرگ ها و
دریغ و آه که چه ساده بود مرگ برگ ها
چون خنده و مژه تا تن خشک تهی و آدمی که بهر شکل و انواعی
قالب به قالب تا بند آخر متفاوت !
پنجره ها باز خواهند ماند و اطاق خالی
آب با نگاه برابر و زلالی در آیینه
کلاغ ها در سیاهی قارقار و در قفس فکر درختان پر قامت تا سودای خاطرات
به آرامی دفن میشویم در لابلای احساس و مرگ هوا
همه چیز در خاک به نهال و اندیشه در آسمان به آبی و
زیر عمق چشمان دیگران دیگر بوسه یی نیست برای راهی دیگر !
مثل بافت و شناخت
براستی ما از درد چه میدانیم ؟
خورشید می تابد از لابلای شیشه ها تا نخاع روحم
عاشقانه تا گستردگی تنم تا نفس هایم !
پرتوی تابشی از پیوند قدیمی ام با ایام و روزگار
حامل حیاتی که تا شاخ و برگ های بر باد رفته ام
یله !
جست و خیزی معقول در توازن بها
نور را در طبعم وزن میکنم و چند گرم هم برای شما
سیراب تا خلوت عاشقانه
آلوده با بطن سخن و صدا
باید یافت این دلیل را
که در بستر حقایق برگشتی نیست !!!
دورتر از غروب میچکد باران اشک هایم چون چکیده های مروارید شمع
ناله یی سرکش پرواز جان را بال میزند
چون ساحلی بیکران و بدور از امواج کف آلود حبابی
غمناک و جانسوز تا روح برگ که در زیر پا بیصدا کشته میشود !
سوز تا ته تشنگی و پلک که تا وسعت کمین در پشت بیشه های عدم
تراوش برودت لحظه و زمان و آهنگی برای بزم سکوت
در ذهنم نزدیکترین خانه ی مردمی
چون فراموشی در قاب عکس خاطره ست تا مبدل به یک نگاه و
فردا که مرغوب تر از امروز شیفته تر از آشفتگی ها حال را چه خوشبو کف میزند
از نوک پا تا پهنای اندازه
از این جاده عبور میکنم !
چون تن خشکم تا شعله های آتش و تایید سراب بودنم !
در آغوشت اندک زیستن را برایم بجا بگذار
تا با اولین عشقبازی با تو خود را شهد زیستن کنم و بگذار تا آخرین مزار
در باده ی تو مست بخوابم !
چون گنجشکی تن بازیم را در برکه های کوچک آب به دریا بزنم
تابستان را گوارا کنم و نگاه را سراب
بی جنبش و بی حرکت تا بوم خدا
بیا تا با زبانمان تا راه باریکه های فرصت
طعم را مزه کنیم !
آدمی کبوتریی ست بی بال
همیشه بدنبال فضا
تو بیا تا پروازم را با تو فضا سازم !
در زیر این گنبد فیروزه یی شکل بالای کاسه ی سرم و این پایین زیر لایه ی کف کفشهایم
جایی که آب و خاک حبابی بیش نیست برنگ زمین
تنها خواب کلافش بافتنی تر از واژه ها بی دغدغه و بیصدا مستتر بر تنم سایه دارد
چون تاجی پر از سوت زدن ها و سبک پا تا باد زدن یک رویا و طلب آن
و تفکر که بی ملاحظه و آرام آرام میرود به یغما
گریزی تا تکاپوی آدمیت و بال های کوتاه عمر تا آنسوی بی انتها
مانند قطره های باران که پیوسته به سیل بوسه میزنند چکه چکه و
نگاه شب که پرسه میزند در آغوش فضا مست تا سوسوی ستارگان
آنچنان سراسیمه که اسب های ارابه ش بی مقصد در حال هنوزها می شتابد !
انگار دیوانگی بشر آنچنان ضروری ست که
دیوانه نبودن خود نوعی دیگر از دیوانگی ست !
حکم من به زنجیر کشیدن یوغ استثمار خویشتن ست !
خاموش تا اوج سیاهی بی گمان و
برون از سیاهی مردمک چشم تا چشم انداز سایه ها
باران میبارد تا هیئت یکپارچگی دل
بیگانه و بی هیچ زوری
و هوا که ملایم و لطیف بدون آزار در جانم میدمد
و فواره های حیاتم را که به بالاترین مرزهای زمان آبادنی میدهم
انگار من من بخوبی میشناسد من من را
و چون باد که نجوا میکند بر سر سبزه ها در دامن خاک
آه
ای پرنده ی کوچک صوتم را از گلویت رها کن !
پشت عقربک های ساعت کوکی
اون بالا روی طاقچه
مدتهاست که زمان در خواب باز مانده
خوابی بی تعریف
مثل تکرار هر روز
هر روزی که همیشگی ست و بیرنگ
هر روزی که جلدش را درتن جوهر قیرآلود شب مرکب میسازد
دنیایی که شروعش همان پایان نقطه یی ست که تولد و مرگ را حیات ست
دنیایی که در آن با تن عریان می آیم و بی تن مسافریم
مسافری بی مقصد که چرا آمدم و چرا میرویم !
باد میوزد و برگ درختان میلرزند
تنها نگاه واسطه ی این ماجراست
ماجرایی که گوش ها را
بصدای زنده ی طبیعت مثل روشنی آب و شرشرش وا میدارد !
سحرانگیز و عطرآگین
ولی نمیدانم که چرا هنوز بیقرار و پا برهنه ام !
اینجا کسی می نویسد که در حضورش هیچکس نیست
چون قایقی تهی خالی تر از خود
تا کی به کجا و تا کجا حجم طنین زندگی را پشت پنجره های مشبک میتوان یافت
انگار به چشم آشنا نیست و دور
از نزدیک فهم !
بسان تابلویی که بیش نیست از چکیده ی آب و رنگ !
نگاه را خلاصه میکنم و چوب را بگرمی آمیزش مبدل به کاغذ
و می نگارم !
در کوچه های تنگ تاریکی و تشنگی مفرح
واژه ها را در چمنزار سکوت حسم بدست ایام تبدیل به گل های شقایق و تقدیم
مثل رویای کودکیم که چه بود و این احساس که تا اینگونه چگونه بندم
و تا عالم حس و ادراک چه پر مزاج !
پس باید در خاک گلدان دانه هایی کاشت که شلیک گلوله اش بوی خوش بو باشد !
و دوباره که انسان مدهوش تا وفور ضمیر خویش و باز دوباره فسیل
به روشنی تا جویبارهای آرزوهای احساس و ادراک و مصدر
درست به فهم انتشار هوا در ماهیت و موجودیت خویشتن خویش
سوال آیا زندگی بی نهایت شمارش ماست ؟
یا پندار یک کد یا یک موضوع یا یک لحظه یا یک نقطه یا بودن یا نبودن و
یا زندگی دفن کورکورانه ی خویشتن خویش ست بدست گذشتگان
پلک برهم فرود می اید
دید اوج میگیرد و نگاه پر میکشد
نقطه به نقطه اتصال و خط شروع
خطی به سپیدار کوه
و کوهی به عرض فکر
فکری به سبزی یک باغ اندیشه
اندیشه یی از تصور تلفیق
تلفیقی از تصویر ذهن
آب خاک هوا و آتش
مثل اتاقکی که پرنده در محصورش
حصار قفسی ست به معنای پنجره !
آیا تو هم پنجره را قفس می پنداری ؟
در انتظار صلات ظهر میمانم کمین در پرپر پرتوی آفتاب
میخواهم معامله یی را جوش دهم امروز
روح را در تنم آسیاب کنم
بدور از هر زهری
هوایی برنده از تیزی لبه ی تیغ و
شکافی که پیدایش رویش زخمی ست تا ادای فریاد
چون باد که می بلعد لحظه ها را
و زمان که صامت شلیک میکند بهت آدمی را
پشت کسرت ها
شاید خلاقیتم دو چشم یک زبان و دو گوش و دوپا بیش نیست
ولی آیا تو میدانی من در خوابم یا بیداری
نه نمیدانی چون حرارت توقعم بسیار آشناست با نگاه تو
تو مشکوک میزنی و من با آمیزش تا حد خارش آغشته
شاید هم به اندوه بشریت خمار !
شاید هم عمقم در لایه های سطح تو
لابلا !

در دایره ی فکرم تا دالان های دراز طاقت و در گم و گور ثانیه ها
در پی یک کاسه احساس
پر از قضاوت تا پشت بام داوری
فکر را به دیوار میکوبم تا بکارت دیوار
تا مزه ی تازیانه های بغض و نفس های خشک گلو
که چیزی نیست در وادی بودن !
مطمئنم که در بساط ما چشم اندازی ست که بی نگاه خیره مانده
چون فرصت ها که میلولند برای رسیدن به ضمیر بامدادان و
صدای بردن مرده ها و شیون بدنیا آمدن آدم هایی دیگر !
جهان شناور
بی بهره از مدور خود می چرخد تا حد غوطه ور بودن دیروز و
روزگاری که خیمه شب بازی بستری ست آلوده به نمایش رسم !
من به انگلک کردن این روزگار عادت دارم !
گوش کن که تا نگاه کردن تنها یک بند انگشت مزه بیش نیست
تنها به دامن بی خیالی ها کفایت کافی ست
چون درهم ما در پیچ پیچک های هیچ !
قطره ی باران می چکد و
حوض آبی ما که تنها امتداد دایره های ممتد سطح آب را گواه میدهد به گنبد معلق
احساسمان ! !
می نشیند قطره بر تن وزش حس و دل که در گام شب به تراوش آبی میزند
یا میوه چینی گاه ناگاه غریزه و یا دلپذیری خواب در جویبار روان
مطلق ما که در حالت رسیدن به بی کرانه های زمزمه ها وقت ست !
و مایم که تکیه بر آرامش سایه
بوسه ها را به خاموشی شعله ور میکنیم !
مثل امشب که میرویم تا آواز پگاه و صبح ادراک
ادراکی که سردمان نشود
در بلور شیشه ی احساسمان تا ضریب
یک بعلاوه یک یعنی یک ! ! !
فکر و حجم دنیایی از احساس که تا درون انبوه یک متکا بی گمان شکست نور
و معنی به معنی که تا حدیث فضا و زمان
یعنی مکان !
بشکلی لطیف تا جوشش لحظه های ناب تلنگر تا امتداد حال
نزدیکتر از شیب نگاه و اصالت زلالی حلقه به حلقه ی چکه های لمس
یعنی نظیر !
چون ژرف اشتیاق یک قطعه شعر
و از آنسوی آدمی که تا حریم متضاد و بی قالب جسارت پر شور و زندگی که
فهم کلام و دیار جستجوست !
درونم را می شکافم و تا ریشه های گلو
نفسم را بند بند بنا میکنم !
رقص را با تن آب و تا آفرینش رسم مصدر !
بسان منشور جابجایی و انبساط برفک های سیاه و سفید تصویر تلویزیون
یعنی هر که مرا به پوید در خود متشکل میشود !!
و پایان نیم فصل اول
هر چه که یار گفت . دلم گفتم به چشم
رنگ تن پوش ماه و خطوطه نقوش تیز ناخن های انگشتانت بر تنم
شبانه ها و ذوق تاریکی ها در لابلای افسون زلال زورق
شیشه یی مردمک چشم هایم
حسی نبود جز یک خواب نقره یی افیون
مثل کجای دنیا که باید مهمانی داد
برای آن بوسه ی بی مرز چمنزار تمایل
تمایلی به یک عمر پلک و آرامش
در میان خواب و بیداری و قعر نهان دل
مخمل نگاهم چون شمع شب یک عاشق
با اینراه خواهم ماند خواجه !
هر چه که یار گفت . دلم گفتم به چشم
جاده و تنهایی
چون مسافری بر روی قطره های شبنم شب
نمیدانم ها و ندانستن ها و مرداب و غباری که از طعم تلخ این راه
آذین شکوفه های عادتی بیش نبود بر تن علایق !
شاید بهتر بگویم که اصلا او به دنیا نمی خورد
مال این اهالی نبود
او تنها خیلی بیصدا فقط رفت !
مثل همه چی که همیشه شروعش ساده ست
لبخند و چند تا قدم راه رفتن و یه سوال عاشقانه
مثل دل سپردن
تا توی کوچه های بی انتها حتا کوچه های بن بست و
نگاه با مزه ی پلک و یک دنیا که مثل همیشه شروعش ساده ست
تفکر ما خیالی بیش نیست او خیالی بیش نبود و تا تفکر یک شمه
مثل یک کوله بار که صدها هزار قصه ی خوانده شده و جا داده شده را
بر دوش آدمی سنگینی میکند !
می پیچم میسوزم و
تا فانوس شعله های لب های خاموش
تابش
و کسی که میخواند با چشم های کور تا غلظت فریاد خلق و کوچه های تنگ بی حضوری
آیینه و روشنی و دیو و پری که بر متکای بی خبری خواب و
باد پرانگیزه تا شکستن درهای آهنی
تکلیف !!
آرزو به رویا پیوست و من در پست هایم با واژه ها بی چون و چرا
رقاصک مدور دقایق !!
چون تن برگ که از آفرینش پرتوی آفتاب به روحپروری سبز و
جاده ی سرنوشت که امتداد طولی ست که خروجی هایش
جواب مسافرت را در ساک کوچک بودن حامل ست !
آنهم بطرف آخرت تنها یک پلک مانده !
و در فکرم که دکمه های لباسم
مردمک چشم هایی ست شیشه یی که هوای تکامل ماست !
و در تب گفتنی ها ممانعت که پرانتزی ست بسته
و چل چراغ تالار آیینه که جاذبه ی شوق پنجره های رو بسمت بازست
موهبت فضای خالیم از حسرت دیدن خطاب و چیدن سیب سرخ جنبش هاست
آنچنان که به دگرگونی خودم معتادم و تنها بخشی از تنهایم
در باطن واژه های تکان وغایت تماشای پرواز هجوم بال های روان
اما سقف وهمم تا رنگ روشن سایه روشن ها به آرامش نگین انگشتر زمان
باید ناب زیستن را مفت نفروخت !
حتا اگر در دکان فاصله ها
فرصت بختی باشد که در گوشه ی لبخند مونالیزا جاری ست !
من از اول ناخاسته ناچار بودم که با مزه ی گس خرمالو و مزه ی ته تلخ خیار
دچار باشم !
بیایید با فکر تصحیح خودمان باشیم تا تعقیب قانون جنگل !
بیایید تا در اندیشه ها دانه هایی بکاریم تا همه کس در فرداها بی فریاد باشند
و زندگی را در طبیعت سبز آزاد قدم برداریم !
این هوا حق ماست
هوا که قانون نیست در منطق فلسفه و مذهب
هوا هدیه ی خداست و زیستن !
نه میله ای استبداد از جنس زور و حجم خفقان
ته کلاسی ها به تخته سیاه نگاه کنید ! لطفا !
شورش انقراض جمع ست
من به خودشناسی قلم میزنم در دفتر نسل فرداها !
آنان که پا به پا کوبیدن کفشهایشان از رنگ خرد بود نه از گنده مرداب
و اگر سهراب زنده بود از بودن شاگردی مثل من خوشحال میشد !
هر چند که نیست ولی بیادش سهراب سپهری !
پس زدم خویشتنم را در هوای ساکن انبوه
ظریف تا هوشیاری باور و صیقل اشیا
انگار اثبات وجود یک ماهیت در نگاه من
تبسم تلخ عادت های تکراری ست که بر در خو