آه آنزمان که تا لاله های گوشم نفس هایت را در دریای وجودم صید میکردم
تنها در اندیشه ی خواب نقره یی ستاره ها پر می کشیدم!
مانند رودی جاری بسمت آنطرف های بی بال و آرام
آویز از شاخ و برگ های درختان و صدایی که تکرارش در آشیانه خالی ست
باید به دوباره ها بالید
تنها با دوباره ها می توان خزید در تن رشد و تغییر و تحمل
بگذار روبروی چشمانت مدتها بچرخم
من از دیار غریب تصادف بی بهره ام
سحر را می طلبم با مرکبی برنگ قرمز و یک قلم نوک تیز!
انگار برای نوشتن هنوز وقت بی زمان سحر را می طلبد!